eitaa logo
بـاوان|نـورا‌نـوشـت؛
2.3هزار دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 خدمات: @Luna128 نویسنده؟ @Noora_315_Mt هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
دوباره خم شدم و دستم رو بین وسایل داخل کمد کشیدم. نمی‌دونستم دقیقاً دنبال چی می‌گردم، اما یه حس عجیبی نمی‌ذاشت از اون اتاق برم بیرون. انگار یه چیزی بین اون همه وسیله جا مونده بود که باید پیداش می‌کردم. چندتا جعبه رو کنار زدم که دستم به یه کاغذ تا شده خورد. برای چند ثانیه فقط بهش خیره موندم. کاغذ قدیمی و کمی زرد شده بود. آروم برداشتمش و بازش کردم. چشمم که به نوشته‌ها افتاد،نفسم بند اومد. «شاید منو از خانوادم دور کنن، ولی یه روزی برمی‌گردم.» چند بار جمله رو خوندم و زیر لب تکرار کردم. دست‌خط رو درست نمی‌شناختم ولی آشنا بود. اما یه چیزی توی اون جمله باعث شده بود نتونم به راحتی از کنارش بگذرم. کی نوشته بودش؟ و چرا گفته بود شاید منو از خانوادم دور کنن؟ کاغذ رو دوباره نگاه کردم،شاید چیزی پشتش نوشته شده باشه،اما سفید بود. صدای رضا از بیرون اتاق باعث شد از فکر بیرون بیام. _ام،چیزی پیدا کردی؟ سریع کاغذ رو تا کردم و توی مشتم نگه داشتم. +نه... چیز خاصی نبود. نگاهم برای چند لحظه روی صورتش موند. نمی‌دونستم چرا حقیقت رو نگفتم. شاید چون خودمم نمی‌دونستم این کاغذ چه معنی‌ای داره. اما یه چیز رو مطمئن بودم. این چند کلمه، قرار نبود اتفاقی بین وسایل قدیمی سپیده پیدا بشن. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با این که هنوز ذهنم درگیر بود،روسریمو بستم و کیفمو برداشتم. +بریم رضا؟ محمدرضا که کنار در ایستاده بود، سرشو تکون داد. _بریم. تمام مسیر تقریباً ساکت بودیم. من نشسته بودم و به خیابون‌هایی که یکی‌یکی از کنارمون رد می‌شدن نگاه می‌کردم،اما واقعیت این بود که اصلاً حواسم به بیرون نبود. ذهنم هزار جا می‌رفت. هر اتفاق کوچیکی اون روز برام عجیب شده بود و انگار هرچی بیشتر سعی می‌کردم بی‌خیال بشم،اتفاقات بیشتری می‌افتاد که نمی‌ذاشتن آروم باشم. چند دقیقه‌ای طول کشید تا رسیدیم سر مزار. طبق همیشه اول می‌رفتیم سر مزار سپیده‌جون و بعد عمو عباس. وقتی به سنگ قبرش رسیدیم،چند ثانیه فقط همون‌جا ایستادم. بطری آبی که کنار مزار بود برداشتم و با شیر آب پرش کردم.آروم آب رو روی سنگ قبر سپیده‌جون ریختم و نگاهم روی اسمش ثابت موند. الهی بمیرم چقدر واسه رضا آرزو داشت... نگاهم رفت سمت عکسش. شالش رو با یه مدل قشنگ بسته بود و مرتب روی سرش قرار گرفته بود. همون لبخند ظریف و آرومی که هر بار می‌دیدمش،یه چیزی ته دلم سنگین می‌شد. آهی کشیدم و همون لحظه پیرمردی که همیشه اطراف مزارها می‌دیدیم،آروم به سمتمون نزدیک شد.تا رسید کنارمون،نگاهش چند ثانیه روی من موند. _ببخشید خانوم. برگشتم سمتش. +سلام،بله؟ کمی مکث کرد و لحنش مردد بود. _جسارت نباشه... شما با اون خانومی که روزای زوج میان سر مزار،نسبتی دارین؟ اخمام رفت تو هم. +کدوم خانوم؟ پیرمرد نگاه کوتاهی به عکس سپیده انداخت. _همونی که میاد اینجا... معمولاً تنهاست. فکر کنم خواهرشونن. برای چند ثانیه مغزم کامل هنگ کرد. خواستم چیزی بگم که صدای مردی از چند متر اون‌طرف‌تر بلند شد. _حاج‌آقا! محمدرضا هم با تعجب به پیرمرد نگاه می‌کرد. چند ثانیه همون‌طور خشک شده بودم. بعد آروم برگشتم سمت محمدرضا. +وا!خواهر نداشت که داشت؟ محمدرضا شونه بالا انداخت. _من چمیدونم والا. +کی ممکنه آخه؟ _شاید یکی از فامیلاشونه. +ولی چرا باید پیرمرده فکر کنه خواهرشه؟ محمدرضا چیزی نگفت. سعی کردم بی‌خیال بشم و با حرص نفس عمیقی کشیدم. +ول کن... این پیرمرده چشاش درست نمی‌بینه. یه چیزی الکی گفته به ما. محمدرضا نگاه مشکوکی بهم کرد. + ولش کن دیگه. بیا بریم سر مزار عمو. راه افتادیم، اما ذهنم دیگه آروم نمی‌شد. تمام مسیر تا مزار عمو عباس، حرف‌های پیرمرد توی سرم تکرار می‌شد. «روزای زوج میان سر مزار...» «فکر کنم خواهرشونن.» خواهر؟ سپیده که خواهر نداشت. پس اون زن کی بود؟ و مهم‌تر از همه،چرا می‌اومد سر مزارش؟ امروز همه‌چی دور و برم عجیب می‌گذشت. دیگه واقعاً خسته شده بودم. نه فقط از اتفاقات،بلکه از فکر کردن بهشون. هرچی بیشتر دنبال جواب می‌گشتم،سؤال‌های بیشتری توی ذهنم به وجود می‌اومد. و یه حس عجیبی ته دلم می‌گفت شاید این اتفاق،اون‌قدرها هم که سعی می‌کردم خودمو قانع کنم،اتفاقی نبوده. ترسیده بودم. دلم می‌خواست زمان انقدر دیر نگذره و زودتر برگردم خونه. فقط می‌خواستم برم توی اتاقم،درو ببندم و برای چند ساعت از تمام این اتفاقات فاصله بگیرم. اما نمی‌دونستم بعضی سؤالا،درست وقتی فکر می‌کنی فراموششون کردی،خودشون دوباره پیداشون می‌شه... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.