هدایت شده از جوهَرپسدادهخانُمنویسَنده ؛
[ چای ]
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به این که یکی دو بار
با واسطه «سلام» برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمیرسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می خندی و برات مهم نیست... ای دریغ
من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای
بدبخت من... فلک زده من... بد بيار من...
امروز عصر چای ندارم تو مانده ای
_حامد عسکری