در اولین باران پاییزی همراه با عطرِ تلخ قهوه تنها خاطراتِ من از تو، قدم زدن در میان قطرات باران و بوسیده شدن توسط لب های تو و در آغوشت ماندن بود
و بعد از آن تو در قهوهی سرد شدهی من برای همیشه از یاد رفتی
بیا کنارم بنشین ، نقاب قوی بودنت را بردار و در آغوشم گریه کن
که من میدانم آنان که همیشه میگویند حالشان خوب است ، بیش از همه به گریه و آغوش نیاز دارند
منو پرت میکنه به اون شب تو جاده ی شمال
اون احساسات
عادما
و شادی ای که قبلا داشتم
چیزی نبود که با گفتنِ یک میگذردِ ساده درست بشود، چیزی نبود که با ریختن چند قطره اشک بهتر بشود، قلب من بود، تمام توان و تحملم بود، احساس عمیق و واقعیِ من بود،