وقتی باهات آشنا شدم، احساس کردم بعد از چندسال سفر طولانی بلخره رسیدم خونه؛
مرا به یاد خواهی آورد؛
روزی که چشمانت خیس
و زیبایی ات تنها در نوشته هایم باقی مانده باشد
میترسیدم، خیلی از این میترسیدم که لحظه ای، فراموش کنی تو را دوست دارم، تو را بسیار دوست دارم،
اشک های من برای نداشتنت نیست ، برای رویایی ست که با حقیقت تو، فروپاشید
ما حتی با هم حرف نمیزنیم، ولی جفتمون میدونیم که این تهِ داستان ما نیست
عزیزم اگه داری غماتو میگی که من بفهمم و متوجه بشم داری نتیجه ی کاراتو میبینی
لطفا مستقیم تر و صریح تر بگو من دیگه هیچیو به خودم نمیگیرم
دوستش داشتم،.
و شما نمیدانید ، آدمیزاد وقتی قلبش را فدای منطقش میکند ، چقدر میتواند دردناک باشد.