من این بطری رو سر میکشم ، اما هیچوقت نمیتونم بهت زنگ بزنم
و هربار که نگاهم بهش میفته ، علاوه بر دردی که اون لحظه حس میکنم ، درد سکوتِ مطلق هم اضافه میشه
میخواهم شاد باشم ، بدون تو نمیتوانم
میخواهم به تو وفادار باشم ، بدون غم نمیتوانم
میخواهم تو را دوست داشته باشم ، بدون دیوانگی نمیشود
درد تجربه کردن اونا نبود ، درد این بود که میدونستم تو تمامشون تنهام
و هیچکس نمیتونه کاری براشون بکنه ، چون اندازش قابل درک نیست
توی این سیل ، و توی این ساعت ، دوتا چیز از ما میتونست با آسمون رقابت کنه
یک اشک های ما
دو عشقِ بین ما
افسوس که اولی انتخاب شد