eitaa logo
ᏰᏋᏗᏬᏖᎥᎦᏬᏝ.🌚💜
1.2هزار دنبال‌کننده
9.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
197 فایل
вє нαρρу ιт'ѕ  мαкєѕ уσυя єиємιєѕ ѕα∂ รՇคгՇ 2025/5/26 ᏇᏋ https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba ᏖᏂᏋ ᏁᎥᏝ & ᏕᏗᎥ ᏕᏋፈᏒᏋᏖ.🌚💜 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=lin ภєเﻮђ๒๏гɭץ ςђคՇ.🌚💜 https://eitaa.com/joinchat/3728934484Cf70413d2ab
مشاهده در ایتا
دانلود
برک در اتاق رو زد . و جمره باز کرد و گفت : بفرمایید . برک گفت : لیزگه اینجاست ؟! جمره گفت : آره . بهش بگم کی کارش داره ؟! برک گفت : برک . برادر نیلسو . جمره گفت : عه . پس اون برکی که میگن تویی . الان صداش میزنم . جمره لیزگه را صدا زد و لیزگه آمد و گفت : با من چی کار داری ؟! برک گفت : باهات حرف دارم . لیزگه گفت : نیلسو گفتش که تو رو ال جادو کرده . اگر میخوای به خاطر ال منو اذیت کنی بهتره بری یقه ی خودش و بگیری . اگر هم میخوای از من عذرخواهی کنی به خاطر حرفات تو پارک من بخشیدمت . برک گفت : نه . از مقدمه چینی خوشم نمیاد . لیزگه گفت : خب . بگو چیکار داری . برک گفت : منم دوستت دارم . خیلی وقت بود که میخواستم بهت ابراز علاقه کنم . لیزگه گفت : چی میگی ؟! مطمئنی حالت خوبه ؟! از کجا معلوم همه ی حرفات دروغ نباشه و همه ی این ماجرای جادو و اینا نقشتون نباشه ؟! برک گفت : بهت زمان میدم . راجع بش فکر کن . اون انگشترم میرسونم به دستت . اول باید از ال بدزدمش . لیزگه گفت : باشه . و در را بست . جمره گفت : همه ی حرفاتون و شنیدم . مگه همینو نمیخواستی . لیزگه گفت : چرا . ولی شک دارم بهش . هنوز نمیتونم باور کنم که واقعا جادو شده . جمره گفت : حالا که بهت زمان داده . خوب فکر کن . لیزگه گفت : راست میگی . شاید تونستم بهش اعتماد کنم . برک هم داشت پایین می آمد که نیلسو و ملیس را دید که داشتند آنجلینا را بالا میاوردند . برک پرسید : مامان چش شده ؟! ملیس گفت : بهت میگم . زنگ و بزن . برک زنگ را زد و لیزگه با عصبانیت باز کرد و گفت : دیگه چی میخوای ؟! که آنجلینا را دید و گفت : این خانم جولی نیست ؟! چرا از حال رفته ؟! نیلسو گفت : بابا . بهتون میگیم . فعلا برو اون ور ببریمش تو . و آنها آنجلینا را به داخل اتاق بردند . جمره گفت : سلام . ایشون کی هستن ؟! نیلسو گفت : مادرمه . ملیس گفت : یکی بره آب قند بیاره . برک گفت : بهم میگین چی شده ؟! ملیس گفت : ای بابا . عمه یک جور سرطان داره که روزی یکی دو بار از حال میره . لیزگه گفت : چی ؟! چرا بهم نگفتی نیلسو ؟! نیلسو گفت : خودم همین الان فهمیدم . فقط به ملیس گفته بود . برک گفت : چرا بهمون نگفت ؟! قابل درمانه ؟! ملیس گفت : منم نمیدونم . فقط خودش میدونه که هیچی به من نگفته . ولی میتونیم به دکترش زنگ بزنیم . گوشیش و بردار . نیلسو گوشی آنجلینا را برداشت و گفت : من رمزش و بلدم . حالا باید به کی زنگ بزنم ؟! ملیس گفت : فقط شماره ی یک دکتر تو گوشیشه . به اون زنگ بزن . نیلسو به دکترش زنگ زد و با او صحبت کرد . نیلسو گفت : میگه باید قرصاش و بخوره تا راه درمانی براش پیدا بشه . ولی مامان اصلا قرص نمیخوره . اسم قرصاشو گرفتم . برک برو بخر . برک گفت : باشه . اسما رو بده . آنجلینا به هوش آمد و ترسید و گفت : چرا همتون دور من جمع شدید ؟! برک گفت : مامان تو نباید به ما میگفتی سرطان داری ؟! یهو گوشی برک زنگ خورد و برک گفت : هیس . بچه ها اله . او جواب داد و ال گفت : سلام برک . کجایی ؟! برک گفت : ببین . ملیس اومده سراغم . دارم جوری رفتار میکنم که چیزی نمیدونم . الان هم نمیتونم زیاد صحبت کنم . شک میکنه . ال گفت : باشه . خدافظ . و قطع کرد . ملیس گفت : ایول عالی بود . برک گفت : مامان . جوابم و بده . آنجلینا گفت : بچه ها بهتون توضیح میدم . فعلا بذارید استراحت کنم . برک گفت : باشه من میرم قرصاتو بگیرم . و کاغذی که نیلسو اسم قرص ها را در آن نوشته بود را گرفت و دوباره گفت : داروخونه ای هست این ور ؟! جمره گفت : یک کوچه بالاتر یکی هست . برک گفت : آها مرسی . و رفت و آنجلینا هم خوابید ... پارت ۳۵ ادامه دارد... https://eitaa.com/Beutiful6
مرسی بابت شرکتت خوشگلمم💘🛐 https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba
مرسی بابت شرکتت خوشگلمم💘🛐 https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba
ال به ییگیت زنگ زد . ییگیت گفت : سلام . چطوری خوشگله ؟! ال گفت : خوبم . یک چی میخوام بهت بگم . ییگیت گفت : چته ؟! ال گفت : یکم به برک شک کردم . این چند روز خیلی کم پیشم بود . احساس میکنم بویی برده . ییگیت گفت : از کجا آخه ؟! ریچل رفت سراغش ؟! ال گفت : نمیدونم . ولی شماره ی برک و ازم گرفت که از اون طریق باهاش وارد رابطه بشه . ییگیت گفت : خب . شب که خواب بود گوشیش بردار . چکش کن ببین با کیا در ارتباط بوده . ال گفت : آخه رمزش و بلد نیستم . ییگیت گفت : بهت نگفته ؟! خب انقدر عدد بزن که رمزش و پیدا کنی . ال گفت : باشه . و قطع کرد . ییگیت در ماشینش نشسته بود و ناگهان ملتم در ماشینش نشست و گفت : سلام . با کی حرف میزدی ؟! ییگیت گفت : ال بود . چرا انقدر به هم ریختی ؟! ملتم گفت : منم بهت کمک میکنم کار دختر عموت و تموم کنی . ییگیت گفت : چرا اون وقت ؟! چی شده دختر خاله ی ما انقدر وحشی شده ؟! ملتم گفت : مگه تو همین و نمیخواستی ؟! ییگیت گفت : چرا . ولی تو یهو عوض شدی . تا همین هفته تو حتی مخالف بودی من این نقشه رو راه بندازم چه برسه به اینکه بخوای بهم کمک کنی . ملتم گفت : آخه نیلسو یک کار اشتباهی کرده که من حتما باید بهش یک زخمی بزنم . ییگیت گفت : یک جوری میگی انگار مادرت و کشته . ملتم گفت : مادرم و نکشته . ولی عاشق نامزدم شده و میخواد اون و ازم بدزده . ییگیت گفت : معلوم بود از قیافت یک چیزی شده . خوبه . دیدی ، بهت گفته بودم تو هم یک انگیزه ای پیدا میکنی که بهم کمک کنی ؟! ملتم گفت : آره . حالا من باید چیکار کنم ؟! ییگیت گفت : فعلا هیچی . من باید نقشم و کامل کنم بعد . ملتم گفت : باشه . ییگیت گفت : فعلا بریم خونه ی من . و ماشین را روشن کرد و به سمت خانه اش رفت ... پارت ۳۶ ادامه دارد... https://eitaa.com/Beutiful6