#رمان
برک در اتاق رو زد .
و جمره باز کرد و گفت :
بفرمایید .
برک گفت :
لیزگه اینجاست ؟!
جمره گفت :
آره .
بهش بگم کی کارش داره ؟!
برک گفت :
برک . برادر نیلسو .
جمره گفت :
عه . پس اون برکی که میگن تویی .
الان صداش میزنم .
جمره لیزگه را صدا زد و لیزگه آمد و گفت :
با من چی کار داری ؟!
برک گفت :
باهات حرف دارم .
لیزگه گفت :
نیلسو گفتش که تو رو ال جادو کرده .
اگر میخوای به خاطر ال منو اذیت کنی بهتره بری یقه ی خودش و بگیری .
اگر هم میخوای از من عذرخواهی کنی به خاطر حرفات تو پارک من بخشیدمت .
برک گفت :
نه .
از مقدمه چینی خوشم نمیاد .
لیزگه گفت :
خب .
بگو چیکار داری .
برک گفت :
منم دوستت دارم .
خیلی وقت بود که میخواستم بهت ابراز علاقه کنم .
لیزگه گفت :
چی میگی ؟!
مطمئنی حالت خوبه ؟!
از کجا معلوم همه ی حرفات دروغ نباشه و همه ی این ماجرای جادو و اینا نقشتون نباشه ؟!
برک گفت :
بهت زمان میدم .
راجع بش فکر کن .
اون انگشترم میرسونم به دستت .
اول باید از ال بدزدمش .
لیزگه گفت :
باشه .
و در را بست .
جمره گفت :
همه ی حرفاتون و شنیدم .
مگه همینو نمیخواستی .
لیزگه گفت :
چرا . ولی شک دارم بهش .
هنوز نمیتونم باور کنم که واقعا جادو شده .
جمره گفت :
حالا که بهت زمان داده .
خوب فکر کن .
لیزگه گفت :
راست میگی .
شاید تونستم بهش اعتماد کنم .
برک هم داشت پایین می آمد که نیلسو و ملیس را دید که داشتند آنجلینا را بالا میاوردند .
برک پرسید :
مامان چش شده ؟!
ملیس گفت :
بهت میگم .
زنگ و بزن .
برک زنگ را زد و لیزگه با عصبانیت باز کرد و گفت :
دیگه چی میخوای ؟!
که آنجلینا را دید و گفت :
این خانم جولی نیست ؟!
چرا از حال رفته ؟!
نیلسو گفت :
بابا . بهتون میگیم . فعلا برو اون ور ببریمش تو .
و آنها آنجلینا را به داخل اتاق بردند .
جمره گفت :
سلام .
ایشون کی هستن ؟!
نیلسو گفت :
مادرمه .
ملیس گفت :
یکی بره آب قند بیاره .
برک گفت :
بهم میگین چی شده ؟!
ملیس گفت :
ای بابا .
عمه یک جور سرطان داره که روزی یکی دو بار از حال میره .
لیزگه گفت :
چی ؟!
چرا بهم نگفتی نیلسو ؟!
نیلسو گفت :
خودم همین الان فهمیدم .
فقط به ملیس گفته بود .
برک گفت :
چرا بهمون نگفت ؟!
قابل درمانه ؟!
ملیس گفت :
منم نمیدونم .
فقط خودش میدونه که هیچی به من نگفته .
ولی میتونیم به دکترش زنگ بزنیم . گوشیش و بردار .
نیلسو گوشی آنجلینا را برداشت و گفت :
من رمزش و بلدم .
حالا باید به کی زنگ بزنم ؟!
ملیس گفت :
فقط شماره ی یک دکتر تو گوشیشه . به اون زنگ بزن .
نیلسو به دکترش زنگ زد و با او صحبت کرد .
نیلسو گفت :
میگه باید قرصاش و بخوره تا راه درمانی براش پیدا بشه .
ولی مامان اصلا قرص نمیخوره .
اسم قرصاشو گرفتم .
برک برو بخر .
برک گفت :
باشه . اسما رو بده .
آنجلینا به هوش آمد و ترسید و گفت :
چرا همتون دور من جمع شدید ؟!
برک گفت :
مامان تو نباید به ما میگفتی سرطان داری ؟!
یهو گوشی برک زنگ خورد و برک گفت :
هیس . بچه ها اله .
او جواب داد و ال گفت :
سلام برک . کجایی ؟!
برک گفت :
ببین . ملیس اومده سراغم .
دارم جوری رفتار میکنم که چیزی نمیدونم . الان هم نمیتونم زیاد صحبت کنم . شک میکنه .
ال گفت :
باشه . خدافظ .
و قطع کرد .
ملیس گفت :
ایول عالی بود .
برک گفت :
مامان . جوابم و بده .
آنجلینا گفت :
بچه ها بهتون توضیح میدم . فعلا بذارید استراحت کنم .
برک گفت :
باشه من میرم قرصاتو بگیرم .
و کاغذی که نیلسو اسم قرص ها را در آن نوشته بود را گرفت و دوباره گفت :
داروخونه ای هست این ور ؟!
جمره گفت :
یک کوچه بالاتر یکی هست .
برک گفت :
آها مرسی .
و رفت و آنجلینا هم خوابید ...
پارت ۳۵
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
#رمان
ال به ییگیت زنگ زد .
ییگیت گفت :
سلام . چطوری خوشگله ؟!
ال گفت :
خوبم . یک چی میخوام بهت بگم .
ییگیت گفت :
چته ؟!
ال گفت :
یکم به برک شک کردم . این چند روز خیلی کم پیشم بود .
احساس میکنم بویی برده .
ییگیت گفت :
از کجا آخه ؟!
ریچل رفت سراغش ؟!
ال گفت :
نمیدونم .
ولی شماره ی برک و ازم گرفت که از اون طریق باهاش وارد رابطه بشه .
ییگیت گفت :
خب .
شب که خواب بود گوشیش بردار .
چکش کن ببین با کیا در ارتباط بوده .
ال گفت :
آخه رمزش و بلد نیستم .
ییگیت گفت :
بهت نگفته ؟!
خب انقدر عدد بزن که رمزش و پیدا کنی .
ال گفت :
باشه .
و قطع کرد .
ییگیت در ماشینش نشسته بود و ناگهان ملتم در ماشینش نشست و گفت :
سلام . با کی حرف میزدی ؟!
ییگیت گفت :
ال بود .
چرا انقدر به هم ریختی ؟!
ملتم گفت :
منم بهت کمک میکنم کار دختر عموت و تموم کنی .
ییگیت گفت :
چرا اون وقت ؟!
چی شده دختر خاله ی ما انقدر وحشی شده ؟!
ملتم گفت :
مگه تو همین و نمیخواستی ؟!
ییگیت گفت :
چرا .
ولی تو یهو عوض شدی . تا همین هفته تو حتی مخالف بودی من این نقشه رو راه بندازم چه برسه به اینکه بخوای بهم کمک کنی .
ملتم گفت :
آخه نیلسو یک کار اشتباهی کرده که من حتما باید بهش یک زخمی بزنم .
ییگیت گفت :
یک جوری میگی انگار مادرت و کشته .
ملتم گفت :
مادرم و نکشته .
ولی عاشق نامزدم شده و میخواد اون و ازم بدزده .
ییگیت گفت :
معلوم بود از قیافت یک چیزی شده .
خوبه .
دیدی ، بهت گفته بودم تو هم یک انگیزه ای پیدا میکنی که بهم کمک کنی ؟!
ملتم گفت :
آره .
حالا من باید چیکار کنم ؟!
ییگیت گفت :
فعلا هیچی .
من باید نقشم و کامل کنم بعد .
ملتم گفت :
باشه .
ییگیت گفت :
فعلا بریم خونه ی من .
و ماشین را روشن کرد و به سمت خانه اش رفت ...
پارت ۳۶
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
چند تا فسقلی بیاد ناشناسو شلوغ کنه؛🎀💖
https://harfeto.timefriend.net/17778353730692