#رمان
برک به خانه ی ال برگشت .
ال داد زد و گفت :
معلوم هست تو چند روزی کجایی ؟!
چرا تلفنم و جواب نمیدی ؟!
این همه بهت زنگ زدم .
برک گفت :
دو بار بیشتر زنگ نزدی دختر . چی میگی .
ال گفت :
خوبه . خوب آمار داری که جواب چند تا از زنگام و ندادی .
کدوم گوری بودی ؟
برک گفت :
فضولی ؟؟
ال گفت :
فضول ؟!
آره . اصلا من فضولم .
به عنوان نامزدت باید بدونم کجا میری چیکار میکنی .
برک گفت :
تو نامزد من نیستی .
ال گفت :
پس این انگشتر که بهم دادی چیه ؟
برک گفت :
اینو که وقتی جادوم کرده بودی دادم بهت .
پس قبول نیست .
من عاشق لیزگه ام .
از اول هم ازش خوشم میومد .
ولی نمیدونستم این حس دو طرفست .
الان فهمیدم . پس میخوام گورمو گم کنم .
از تو دور شم .
ال گفت :
من تو رو جادو نکردم .
لیزگه جادوت کرده که انقدر حرف مفت میزنی .
برک گفت :
راستی میگی .
آخه تو اصل کاری نیستی .
بالاخره تو مترسک ییگیتی .
هر کاری اون بگه انجام میدی .
ال گفت :
چی میگی ؟
ییگیت کیه ؟!
برک گفت :
آها .
تو نمیدونی کیه .
ال گفت :
آها .
تو نمیدونی کیه .
همونی که به دستورش ریچل و فرستادی سراغم مخم و بزنه .
مگه نمیدونستی که من از تو زرنگ ترم .
شانس آوردی ریچل عاقل بود همون اول ماجرا رو بهم گفت .
ال گفت :
حالا میخوای چیکار کنی ؟!
ناگهان نیلسو و لیزگه سر رسیدند .
نیلسو گفت :
شکنجت میکنیم تا جواب سوالامون و بدی .
لیزگه گفت :
همیشه آرزوم بود شکنجت بدم .
برک و نیلسو و لیزگه خندیدند ...
پارت ۴۴
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6