هدایت شده از 6صبح پاک کن
میگم این پسره عجب چیزیه، نصف پسرای دانشگاهو میزاره تو جیبش
عجب قد و قامتی ماشالا
تکیه به در دادم و با خنده نگاهشان میکنم
او هم بدون اطلاع از حضور من همینطور حرف میزند که یکدفعه حنانه سرش را بالا می آورد و مرا در چهارچوب در میبیند
_خیلی جذابه بخدا حناا
میبینم که حنانه با چشم و ابرو هی سعی دارد او را متوجه حضور من کند ولی اصلا حواسش نیست تا اینکه یکدفعه میگوید: عههه چته هی چشم و ابرو میپرونی؟
حنانه با چشم به پشت سرش اشاره میکند که سلما برمیگردد و من را میبیند
با دیدنم خشکش میزند
طوری هول میکند که صندلی پلاستیکی کج میشود و می افتد و بعد 🤣🚫🔥
https://eitaa.com/joinchat/4029153799Cb448a6bc77
با خنده ایی که سعی در کنترل کردنش دارم میگویم..😱😐😂
هدایت شده از 6صبح پاک کن
دختره داره راجب پسره حرف میزنه و ازش تعریف میکنه که یهو پسره میاد و
میگه..🤭🙊❗️
https://eitaa.com/joinchat/4029153799Cb448a6bc77
عجب داستانی شد..😂
دسترسی بستس❌❌❌
ببخشید امروز نت کار نکرد نتونستم فعالیت کنم💔🥲
ولی فردا به محض اینکه بیدار شدم فعالیت میکنم👍🤓
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#قـراردادِعـشـق🥶😶🌫
نازگل جلوی سارا ایستاد.«فکر کردی هیچکس نمیدونه به خاطر پول ارتین باهاش ازدواج کردی؟؟»
سارا آروم جواب داد: «من هیچوقت دنبال ثروتش نبودم.»نازگل خندید.«پس چرا هنوز طلاهاش گردنته؟»همون لحظه...صدای محکمی توی سالن پیچید.همه خشکشون زد.چون...آرتین اولین بار توی عمرش...جلوی همه به نازگل سیلی زده بود...
و فقط یک جمله گفت:«حق نداری به همسرم توهین کنی.»💘😬🤫🤭
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+بعلهآقاآرتینغیرتی میشه😬🥴❤️🔥
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#قـراردادِعـشـق🔥🥀
نازگل با لبخند گفت: «فکر کردی آرتین همهچیزو بهت گفته؟»
اخمی کردم و گفتم: «منظورت چیه؟»
نازگل آروم گوشی رو سمتم گرفت...
یه عک.س بود.یه تاریخ...
و یه جمله که به شدت شوکهام کرد.
چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم.
«نه... امکان نداره...»همون لحظه آرتین وارد شد.نگاهش که به گوشی افتاد... برای اولین بار ترس توی چشماش دیده شد.
چون میدونست این راز دیگه قابل پنهون کردن نیست...😶
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+اون عـ.کس چی بود؟🥶
تا ساعت 13 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸