هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#قـراردادِعـشـق😶🌫🔥
صدای شکستن لیوان توی آشپزخونه پیچید.
با دستِ بریدهم فقط به خون روی زمین خیره شده بودم.آرتین تا چشمش بهم افتاد، دوید سمتم و دستم رو گرفت.«چند بار گفتم مواظب خودت باش...»
آروم دستمو رو پس کشیدم. «الان نگرانم شدی؟»آرتین چیزی نگفت... فقط دستمال رو محکمتر دور دستم بست.همون لحظه تلفنش زنگ خورد...
اسم روی صفحه باعث شد رنگ از صورتش بپره...📱😶
✰𝙅𝙊𝙄𝙉: https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+اون تماس، همهچی رو خراب کرد...💔
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
«اگه یه روز بین من و نازگل مجبور به انتخاب بشی... کیو انتخاب میکنی؟»
حتی یک ثانیه هم مکث نکرد.
«نازگل.»همین یک کلمه...
تمام آرزوهایی که برای این زندگی ساخته بودم رو نابود کرد.
اما چیزی که آرتین نمیدونست این بود که من، راز بزرگی رو پنهان کرده بودم...🤫🤭
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+<<<حسم روبه این رمان🛐💆🏻♀
تا ساعت 6 یا 12 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از 9شب پاک کن
میگم این پسره عجب چیزیه، نصف پسرای دانشگاهو میزاره تو جیبش
عجب قد و قامتی ماشالا
تکیه به در دادم و با خنده نگاهشان میکنم
او هم بدون اطلاع از حضور من همینطور حرف میزند که یکدفعه حنانه سرش را بالا می آورد و مرا در چهارچوب در میبیند
_خیلی جذابه بخدا حناا
میبینم که حنانه با چشم و ابرو هی سعی دارد او را متوجه حضور من کند ولی اصلا حواسش نیست تا اینکه یکدفعه میگوید: عههه چته هی چشم و ابرو میپرونی؟
حنانه با چشم به پشت سرش اشاره میکند که سلما برمیگردد و من را میبیند
با دیدنم خشکش میزند
طوری هول میکند که صندلی پلاستیکی کج میشود و می افتد و بعد 🤣🚫🔥
https://eitaa.com/joinchat/4029153799Cb448a6bc77
با خنده ایی که سعی در کنترل کردنش دارم میگویم..😱😐😂
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#قـراردادِعـشـق🥶😶🌫
نازگل جلوی سارا ایستاد.«فکر کردی هیچکس نمیدونه به خاطر پول ارتین باهاش ازدواج کردی؟؟»
سارا آروم جواب داد: «من هیچوقت دنبال ثروتش نبودم.»نازگل خندید.«پس چرا هنوز طلاهاش گردنته؟»همون لحظه...صدای محکمی توی سالن پیچید.همه خشکشون زد.چون...آرتین اولین بار توی عمرش...جلوی همه به نازگل سیلی زده بود...
و فقط یک جمله گفت:«حق نداری به همسرم توهین کنی.»💘😬🤫🤭
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+بعلهآقاآرتینغیرتی میشه😬🥴❤️🔥
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#قـراردادِعـشـق🔥🥀
نازگل با لبخند گفت: «فکر کردی آرتین همهچیزو بهت گفته؟»
اخمی کردم و گفتم: «منظورت چیه؟»
نازگل آروم گوشی رو سمتم گرفت...
یه عک.س بود.یه تاریخ...
و یه جمله که به شدت شوکهام کرد.
چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم.
«نه... امکان نداره...»همون لحظه آرتین وارد شد.نگاهش که به گوشی افتاد... برای اولین بار ترس توی چشماش دیده شد.
چون میدونست این راز دیگه قابل پنهون کردن نیست...😶
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+اون عـ.کس چی بود؟🥶
تا ساعت 13 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از 9شب پاک کن
ارغوان خانوم به ایتا پیوست!🌝💘
این دختر واسه کارت من موجودی نذاشته از بس کاراش خفن و خاصه و قیمتاش ماهه🥲🪷 𓍯
https://eitaa.com/joinchat/2746483478C3b11bb935a
برید سریع خرید کنید فقطط!
شما این توت بگ هارو ببین آخهه🤏🏻🌵
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#قـراردادِعـشـق👀🫀
بارون شدیدی میبارید.سارا جواب تلفنش رو نمیداد.یک ساعت...دو ساعت...سه ساعت...آرتین با عصبانیت گفت: «هر جا میخواد باشه... به من ربطی نداره.»
اما ده دقیقه بعد...تمام خیابونهای شهر رو دنبال سارا میگشت.وقتی بالاخره پیداش کرد...
سارا گوشهی خیابون از درد به خودش میپیچید.آرتین بدون فکر بغلش کرد.سارا با صدای ضعیفی گفت: «ولم کن... هنوزم نازگل منتظرته...»و آرتین...برای اولین بار...از شنیدن اسم نازگل عصبانی شد.🙄😶🌫
𝑱𝑶𝑰𝑵:https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+دانلودیکیمثلآرتین🥴🤐🫀
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#قـراردادِعـشـق🖤🥀
آروم درِ اتاق آرتین رو باز کردم.دعا دعا میکردم خونه خالی باشه...اما صدای آرتین رو شنیدم که به کسی میگفت:« میدونی که خیلی دوستت داشتم .»همون لحظه کف پام به گلدون کنار در خورد و بعدش ...😶🌫🔥
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
هیجان واقعی رو توی این رمان میشه حس کرد🥵
تا ساعت 19 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از 𝙈𝙮 𝙗𝙚𝙨𝙩 𝙡𝙤𝙫𝙚
شی•پ هفتم😼
https://eitaa.com/joinchat/3561031322C12e2e3c498
مایل به ایدی؟👺