هدایت شده از گسترده⁴ساعتهلیلیوم🌷
#پَناهگاهِمَن ♟️⛓️♥️
این اخرین تلاشه اگر کسی که نفس میگه میتونه کمکم کنه بزار بکنه!!
اما خیلی وقته که امیدی نداشتم ولی واسه خاطر دل نفس گفتم برم پایین
از پله ها رفتم پایین که نفس گفت : اینم پناه خانم ما تو کارش حرف نداره
سرمو اوردم بالا سلام بدم که نگاه آشنایی با نگاهم گره خورد ، در یک لحظه حس کردم هردو مون نفسهامون قطع شده، نگاه هامون قفل شده بود، انگار دنیا به پایان خود رسید...
صدای آشنای دلنشینی به گوشم خورد _پناه🔗🥺
https://eitaa.com/joinchat/3037136409C07a51fd4c6
⭕️واییی این رماننن به دلیل صحنه های هیجانی محدودیت عضو گیری داره‼️
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهلیلیوم🌷
_ باورم نمیشه دوباره میبینمت
خیلی خوشحالم پناهم
+هه نبایدم باور کنی
قرار بود تا اخرم عمرم دیگه منو نبینی
البته الانم چیزی تغییر نکرده
ازهمونجایی که اومدی برمیگردی
من حتی از صحبت با ادم نامردی مثل تو بدممیاد
_واست توضیح میدم من میخام همه چیزو ادامه بدیم عشقی که داشتیم
+نه بزار منتوضیح بدم هیچی شروع نشده که بخوایم ادامه بدیم
https://eitaa.com/joinchat/3037136409C07a51fd4c6
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهلیلیوم🌷
ساعت ۳ شب پاک بشه✅
تا نیم ساعت فعالیت نکنید.
گسترده⁴ساعته لیلیوم𐙚
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ بده من ببرم
ترسیده به پسره نگاه کردم این دیگه کدوم عوضی ايه ؟
با لرز گفتم
- خودم می برم
پوزخندی زدو جلو اومد
دستم به لرزش افتاده بود
مث بید مجنون می لرزیدم 🤣🤣💆🏻♀
+ اینجا کار می کنی ؟😐
ترسیده به چشمای هی..زش نگاه می کردم
دستشو سمت شالم برد و یکدفعه کشید سرشو داخلشون فرو برد🥷👋🏻
+ اخيش
+ ارش
با صدای پارسا بغضم ترکید و به هق هق افتادم🌝🌸😂
+ بعله داداش الان میام🤡🤍✨
خوn جلو چشمای پارسا رو گرفت🌷😡
✦ ּ ۪ ִֶָ ᒪ𝗶ᑎ𝗸 f.h :)) https://eitaa.com/joinchat/1796867070C1fe8232272
پارتترسناکبینرمانطنزالطنوز🤣🌿
خیلیترسناکهپارساااروفقط😐🤲🏻
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
اندکی از خالع سوسکه!!😂🎀
پارتی واقعی برای همگاااان ،
بیا ببین آقاا ارش چیکار می کنهه 🥲🤡
زندگیشون قاتی با کلکل🥶💘
https://eitaa.com/joinchat/1796867070C1fe8232272
پارت 177 قطعا هستت مهربونم 👀❤️🩹
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
با حرص گفتم🤡😌
- تو چرا اینقدر درازی بیریخت ؟‼️🤸
خندید
+ من بی ریختم ؟
بلند شد بیاد طرفم که با خنده سمت حیاط دوییدم
- ع ؟ خیلی مردی بگیرم😂🦦
باوشه ای گفتو دنبالم دویید
ای یا خدا جدی جدی داره میاد😐‼️
شیلنگو باز کردمو شپرق خیسش کردم
- اخیش رو اتیش اب ریختم🤣🔥🌧
ولی خب نخبر مثل اینکه بدنش اشتب کردا
پا گذاشتم به فرار
- اقای عقل مثلا محترم یکم کار کن دیگه روت اب رختم نه بنزینا😐💆🏻♀
خندیدو سرعتشو برد بالا
بلاخره دستشو دورم حلقه کرد
+ که من دراز بی ریختم ؟ 🖤🍕🤦🏼♀🌱
مظلوم ( جان خودم که ) خندیدم
- خب یکم از دراز دراز تری
سرشو جلو آورد😱👺🤡👏🏻
✦ ּ ۪ ִֶָ ᒪ𝗶ᑎ𝗸 f.h :)) https://eitaa.com/joinchat/1796867070C1fe8232272
رمانخالهسوسکهکهقلبتومیترکونه👊🏻😼💓
#بارمانشهفتصبمبیدارشدننبخوننش❤️🔥
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
اندکی از خالع سوسکه!!😂🎀
پارتی واقعی برای همگاااان ،
بیا ببین پارسامون چیکار می کنه یا خدا 🔥🌸
زندگیشون قاتی با کلکل🥶💘
⊱–––– .⊰ 𖧷 ⊱. ––––⊰ https://eitaa.com/joinchat/1796867070C1fe8232272
پارت 197 قطعا هستت مهربونم 👀❤️🩹
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گسترده لیــٰا/طبق ساعت پاک بشه
دخترهخودشوبرایپسرهآرایشمیکنهولیبهشمیخندهومسخرشمیکنه ..😢💔
کیان از وقتی که به این جنگل اومده بودیم بیش از حد با دخترای دورش جور میشد و من از اینکه نمیفهمید دوسش دارم عصبی بودم!
اون از دخترایی که آرایش میکردن و به خودشون میرسیدن خوشش میومد.اما منکه چیزی از مد سر در نمیاوردم!
شاید اگه منم به خودم میرسیدم و آرایش میکردم یکم به چشمش میاومدم!
یکی از دخترای توی ون که روی کیان قفلی بود با لبخند شروری به سمتم اومد و لباس پف پفی و بد رنگ تَه ون رو برداشت:- بیا اینو بپوش خیلی بهت میاد تازه کلاهم داره .
یکیشون اومد سمتم و آرایشم کرد .
چقدر مهربون شدن باهام! این دوتا که از من بدشون میومد!
با همون لباس پف پفی زرد و کلاه پاره و سایه نارنجی و رژ بنفش از ون خارج شدم که در عرض پنج ثانیه همه متوجه حضورم شدن و جمع توی سکوت فرو رفت.
یهو صدای خنده بلند کیان از بین جمعیت بلند شد. داشت مسخرم میکرد!
-- چرا پرده رو دور خودت پیچیدی؟ کلاهشو !با آرایش داغون تر شدی دختر !
همه با حرف های کیان میخندیدن و مسخرم میکردن.
-- واااا کیان؟ نفهمیدی خودشو خوشگل کرده برای تو ؟
-- همه فهمیدن تو نفهمیدی که مریلا دوست داره ؟
خنده کیان شدت پیدا کرد و با خنده داد زد :- چرت نگید ! مــــــــن ؟ با مـــریلا ؟ مریلا مثل داداشمه !
و به دنباله حرفش همه بهم خندیدن
کیان برگشت تا حرفی بزنه که با دیدن اشک هام ماتش برد :-- بــ.. بخدا داشتم شوخی میکردم مـ..من ..
نزاشتم ادامه حرفش رو بگه. راهم رو به سمت جنگل تاریک کج کردم .
چند دقیقه بی وقفه دوییدم که پام به ریشه یه درخت گیر کرد و افتادم ته دره عمیق و بزرگ ..
انقدری هم دور شده بودم که خیلی دیر پیدام کنن.صدای دادش رو از فاصله خیلی دوری شنیدم :- مــــریلا کــجایی ؟ داشتم شوخی میکردم ..
مایه سردی رو روی پیشونیم حس کردم که بخاطر ضربهای بود که سرم به سنگ خورده بود . چشم هام بسته شد و ..
https://eitaa.com/joinchat/1495401777Ce828f540bd
هدایت شده از گسترده④ساعته 💛
397.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•. {🍄🍁شکوفه های سیب🍄🍁} •
بخور بچه دیوونم کردییی.
آریا خونسرد انگار هیچی نشده گفت خانومم از بچه ۱ساله انتظار حسن لودر و نداری که؟
اخم کردم: آخه نمیخوره اصلا تو که انقد خونسردی بیا غذاشو بده
+ ببین چه وروجک چطور چیزیه
برو اون طرف و یاد بگیر بدون مکث قاشق و کاسه رو ازم
گرفت: بگوو اونم
آفرین کوچولو
ماتم برد این بچه با اریا قرار داد بسته منو ضایع کنه
من چرا شانس ندارم
+غر غر نکن برو یه کاسه 🤦♀😂
https://eitaa.com/joinchat/3062498573Cb968bd934d