شبی سرد ، پا به پایت ، کنارت ، در هجمهای از افکار قدم میزدم . . .
نگاهت را حس میکردم و گرمای بودنت ، وجودم را گرم میکرد
خوشحال بودم از اینکه کنارم هستی و همین قلبم را آرام میکرد ؛
ناگهان ایستادی و به طرفم برگشتی و به چشمانم خیره شدی . .
من هم ایستادم و منتظر ماندم تا لب بگشایی و حرف دلت را بزنی . . .
از نگرانیهایت گفتی و ترس از دست دادن !
بهت اطمینان دادم که اتفاقی نمیافتد اما هنوز نگرانیت برطرف نشده بود . .
درک میکردم اما نمیتوانستم دستانت را بگیرم و تو را در آغوش بکشم و آرام در گوشت زمزمه کنم:
"نگران نباش تازه شروع کردهایم"
دوباره به راه رفتن ادامه دادم و تو هم همراهم شدی . .
قدمهایمان یکسان بود و ریتم مشخصی داشت ؛
لبخندت زیبا بود و چشمهایت زیباتر
و همین چشمها قلبم را رُبوده بود(:
#بـےنِشـان
#دلنوشته
امیدوارم سهمت از این دنیا
آدم هایی با نیت پاک باشد
آنهایی که در غیاب تو
حرمت اسم تو را حفظ میکنند.