eitaa logo
ماهــ‌ نشآن 🇮🇷
1.2هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
981 ویدیو
106 فایل
بسیج دانشجویی دانشگاه بین المللی قم _ واحد خواهران🌻 . 🌱 ارتباط با ما : @QomBasijkhaharan 👈 روابط عمومی بسیج ✉️☎️ 📍ارتباط با فضای مجازی 👈 @resaneh_bsij 📝 ثبت‌نام 👈 @NiroEnsani_bsij
مشاهده در ایتا
دانلود
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|صد ثانیه| جنگ تحمیلی را دشمن برای خاموش کردن انقلاب به راه انداخت، اما همین جنگ تحمیلی باعث شعله‌ورتر شدن نیروی انقلاب و روحیه‌ی انقلاب شد. این هشت سال، مظهری از برترین صفاتی است که یک جامعه میتواند به آنها ببالد و از جوانان خودش انتظار داشته باشد. من مشتاقم که جوان‌های ما قصه‌ی جنگ تحمیلی هشت ساله را بدانند که چه بود. این را بارها گفته‌ایم؛ افراد هم گفته‌اند و تشریح کرده‌اند؛ اما یک نگاه کلان به این هشت سال، با اطلاع از جزئیاتی که وجود داشته است، خیلی برای برنامه‌ریزی آینده‌ی جوان در روزگار ما مهم است. -گزیده‌هایی از بیانات رهبر شهید در بابِ دفاع‌مقدس🌱 🇮🇷@Bkh_Qom
پدرش آرام است، اما روایتش جوری نیست که آرام مان کند. از همسرش که میگوید اشک نمیریزد، از دخترش هم همینطور. اما پاهایش جوری درهم می‌پیچد که میشد حدس زد طوفانی پشت آرامشش پنهان است، با این خودداری مثال زدنی حرف از کربلا که میشد اشک می‌ریخت. میگفت میناب بین دو نهر است، مثل کربلا! تعداد پیکر شهید های مدرسه پسرانه هم ۷۲ تاست، مثل کربلا! گفتیم انتقام؟ گفت اول انتقام آقا گفتیم توقعی از مردم؟ گفت گوش به فرمان آقا باشند و حاضر در میدان آنقدر دیدشان کلان بود و نگاهشان انقلابی که احساس ضعف عجیبی داشتم. حس میکردم ایشان هم نوعی شهید زنده اند. از حضور متفاوت همسرشان گفت، از بودن های معنوی. از چشم های دخترش گفت، که رنگش بین سبز و آبی بود. از گوشواره هایی که روز دختر سال قبل خریداری شد و _تقریبا_ صدروز پس از شهادت آدرینا و روز دختر ۱۴۰۵ پیدا شد؛ گوشواره هایی که هنوز کمی از آن سوخته بود و دل هارا به خیمه هایِ سوزان ظهرِ عاشورا پرتاب می‌کرد. کیف نیم سوخته دخترکش را تحویلمان داد و گفت: در این کیف تیر و تفنگ نبود، دفتر و کتاب بود. این کیف تهدید بشری بود؟ مدرسه محراب بچه هاست، جاییه که روح انسانیت تحویل میده. حمله به محراب حمله به روشنائیه، اما نور رو نمیشه کشت! این کلمات از دهان یک پدر داغدیده بیرون می‌افتاد، پدری که بعد از شهادت همسر و تنها دخترش خانه‌اش را عوض کرد تا خاطرات عزیزانش نمک روی زخم نشود. میگفت: سخت ترین لحظه عمرم وقتی بود که دو تابوت روبه رویم بود. سهم من از این اتفاق دو تابوت بود و من یک نفر بودم. او معلم بود و دانشجوی دکتری، و صد البته انقلابیِ جانفدا! ✍ف.برزکار 🇮🇷@Bkh_Qom