Blue².
شما هرگز نمیتوانید از عشق بگویید، نه تا وقتی که با نفرت از هم زاده شدید. من هم به خاطر همین، احساس
میگویند اعتماد را باید به دست آورد، نمیدانم چگونه است که بعضی دست به کار نیاورده تمام اعتمادمان را معطوف خویش میکنند.
گویی سال هاست میشناسیمشان. امانت ها سپرده و پس گرفته، نگاه ها تقدیم و لبخند ها تحویل گرفته و حرف ها در کنج سینه شان دفن کرده ایم و سپس میخواهیم تجربه ای هزاران باره را تکرار کنیم؛ حال آنکه هرآنچه هست، مَآل احوال پرسی مستعجلی با نگاه نامطمئن و لبخندی گذراست.
اما گمان میکنم رازش در عمق چشم و امواج آوا باشد.
چشمانی دارند که در ایشان حرف ها مانند نهنگ های تنهای نجیب، در تاریکی اعماق، میگذرند.
صداقتِ درک، در آوای سخنانشان، چون امواج هدایتگری، قایق ذهن را، از گرداب در هم ریختگی، به ساحل تبادل میبرد.
سپس مسافران درهمتافته افکار ، مستفیض مردم کلامشان میشوند تا گسسته شود گره ها و کلافی بالنده ساخته شود از ایشان.
و اما زیباتر از آن زمانیست که تو هم آسمانی امن میشوی برای پرواز نهنگ ها؛ شنوا میشوی صدایی را که در بین فرکانس های مواج تنها مانده، و در صبوری انتظار دوست هم آوایی را میکشد.
به زودی درمییابی او نیز مانند تو بوده، او نیز تورا آسمانی دیده که میخواسته و دریافته تو نیز ساحلی میخواهی که او خواهد داشت. و چه زیباست آدمیت که در عین اشرف بودن نیازمند میکند.
#خودنویس