Blue².
- چرا مینویسم؟ شاید برای آنکه واژهها تنها پناهگاهم شدهاند در این جهان پر از هیاهو. در کالبد هر حر
"پروازمرگ"
من سعیم را کردهبودم، من تمام تلاشم را کردهبودم که باز آن درد و غم به سراغم نیاید، که باز آن حال شوم من را مانند یک عروسک خیمه شب بازی به بازی نگیرد.
انگار که به در و دیوار چنگ میزدم تا خود را از بساط این بازی نجات دهم اما سیاهی بود و سیاهی، بیشتر و بیشتر فرو میرفتم.
انگار تقلا بیفایده بود و باید با این مرداب تلخ همراهی میکردم؛ شاید بیخیالی راه نجاتم باشد، باید خودم را به بیخیالی میزدم همان کوچهی علی چپ معروف.
خودم را زدم به آن راه که هیچ اتفاق شومی در مسیر زندگیام رخ نداده و من آزاد و سرزندهتر از قبل قرار است پا به مسیر بگذارم.
روزها از پس یکدیگر میگذشتند و من در آرامشی وهم انگیز غرق شده بودم اما به یک جرقه طناب پوسیدهی آرامشم سوخت، به یک موج قلعهی شنی خیالم فرو ریخت.
درد و سرمای عمیقی را در میان رگهای خستهی قلبم احساس کردم، سرما هر لحظه بیشتر و بیشتر در تمام وجودم رخنه میکرد.
درد بود و درد؛ این درد قصد جانم را کرده بود، انگار کسی قلبم را در دستان آهنین خود میفشرد و یا میخواست آن را از بلندی یک پرتگاه به پرواز درآورد، پرواز، پرواز مرگ.
آیا پایان داستان دلتنگی من چنین خواهد شد؟
#خودنویس
مردم فک میکنن ما منگلیم.
ی عکس نشون میدن اره این داییمه،داداشمه.
پس فردا عکسه رو تو چنلای مختلف میبینیم🤡