Blue².
- چرا مینویسم؟ شاید برای آنکه واژهها تنها پناهگاهم شدهاند در این جهان پر از هیاهو. در کالبد هر حر
"پروازمرگ"
من سعیم را کردهبودم، من تمام تلاشم را کردهبودم که باز آن درد و غم به سراغم نیاید، که باز آن حال شوم من را مانند یک عروسک خیمه شب بازی به بازی نگیرد.
انگار که به در و دیوار چنگ میزدم تا خود را از بساط این بازی نجات دهم اما سیاهی بود و سیاهی، بیشتر و بیشتر فرو میرفتم.
انگار تقلا بیفایده بود و باید با این مرداب تلخ همراهی میکردم؛ شاید بیخیالی راه نجاتم باشد، باید خودم را به بیخیالی میزدم همان کوچهی علی چپ معروف.
خودم را زدم به آن راه که هیچ اتفاق شومی در مسیر زندگیام رخ نداده و من آزاد و سرزندهتر از قبل قرار است پا به مسیر بگذارم.
روزها از پس یکدیگر میگذشتند و من در آرامشی وهم انگیز غرق شده بودم اما به یک جرقه طناب پوسیدهی آرامشم سوخت، به یک موج قلعهی شنی خیالم فرو ریخت.
درد و سرمای عمیقی را در میان رگهای خستهی قلبم احساس کردم، سرما هر لحظه بیشتر و بیشتر در تمام وجودم رخنه میکرد.
درد بود و درد؛ این درد قصد جانم را کرده بود، انگار کسی قلبم را در دستان آهنین خود میفشرد و یا میخواست آن را از بلندی یک پرتگاه به پرواز درآورد، پرواز، پرواز مرگ.
آیا پایان داستان دلتنگی من چنین خواهد شد؟
#خودنویس
مردم فک میکنن ما منگلیم.
ی عکس نشون میدن اره این داییمه،داداشمه.
پس فردا عکسه رو تو چنلای مختلف میبینیم🤡
Blue².
"پروازمرگ" من سعیم را کردهبودم، من تمام تلاشم را کردهبودم که باز آن درد و غم به سراغم نیاید، که
آنگاه که پیکره بی جانت را به دستان بی رحم خاک سپردم در هم شکستم چرا که یقین داشتم روزی دستانت را خواهم گرفت ؛ خیالی نیست ای عزیز ..امشب دستانت را گرفتم ولیکن به کسی کسی چیزی نخواهم گفت! آخر اگر بگویم فکر میکنند من دیوانهام..میبینی عزیز تر از جانم ؟ در سرم بود در مجلل ترین تالار شهر میان انبوهی از جمیعت در چشمانت خیره شوم اما حال بین انبوهی از تن هایی که سالهاست به خاک سپرده شدهاند کنار من ایستاده ای. دگر یادت در ذهنُ خاطرت در قلب ُ جای خالیات میان هیاهوی جمیعت است اما تو دگر نیستی..رفتهای و بعد از تو این کار هرروز من است ، با تو پر میکشم تا کنج خلوت ای عزیز باور اینکه نباشی کار آسانی نیست .
#خودنویس