eitaa logo
Blue².
60 دنبال‌کننده
690 عکس
61 ویدیو
0 فایل
‌ - من جوانه ای هستم میان ویرانه‌های گذشته ام.. / ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
Blue².
"پرواز‌مرگ" من سعیم را کرده‌بودم، من تمام تلاشم را کرده‌بودم که باز آن درد و غم به سراغم نیاید، که
آنگاه که پیکره بی جانت را به دستان بی رحم خاک سپردم در هم شکستم چرا که یقین داشتم روزی دستانت را خواهم گرفت ؛ خیالی نیست ای عزیز ..امشب دستانت را گرفتم ولیکن به کسی کسی چیزی نخواهم گفت! آخر اگر بگویم فکر‌ میکنند من دیوانه‌ام..میبینی عزیز تر از جانم ؟ در سرم بود در مجلل ترین تالار شهر میان انبوهی از جمیعت در چشمانت خیره شوم اما حال بین انبوهی از تن هایی که سالهاست به خاک سپرده شده‌اند کنار من ایستاده ای. دگر یادت در ذهنُ خاطرت در قلب ُ جای خالی‌ات میان هیاهوی جمیعت است اما تو دگر نیستی..رفته‌ای و بعد از تو این کار هرروز من است ، با تو پر میکشم تا کنج خلوت ای عزیز باور اینکه نباشی کار آسانی نیست .
تکه هایی از کتاب: سم هستم بفرمایید.
اون پیام ریسکی رو نفرست. هیچی درست نمیشه ، هیچی.
هدایت شده از ~ آمازون ~
دقیقا همون لحظه که فکر می‌کنی "وای اون دختر چقدر آدمِ خوبیه" ، یه حرکتی می‌زنه که بووووم .
درسته که خوشحالم هوا داره خنک میشه اما هنوزم متنفرم از ته دل من از اول مهر
امیدوارم وقتی میرم مدرسه، بچها از ادکلن و حموم و شستن لباسا، استفاده کنن، بو سگ میدن بخدا، دائم تو حلق ادمن.
موجودی کارتم اصلا به قیافه و چسی هایی که میام،نمیاد:)
هدایت شده از ویلوبی'
بچها من اگه هر حرفی میزنم قصدم خدایی نکرده شوخی نیست؛ توهینه
Blue².
آنگاه که پیکره بی جانت را به دستان بی رحم خاک سپردم در هم شکستم چرا که یقین داشتم روزی دستانت را خوا
« آینه ؟ » هر بار از کنار آینه می‌گذرم، حس می‌کنم چیزی از من جا می‌ماند؛ نه آن‌قدر که وحشتم بگیرد، اما آن‌قدر که لحظه‌ای بایستم و خیره شوم به تصویر. تا امروز، خیال می‌کردم بازی نور است، یا خستگی چشم‌هایی که کم‌کم از دیدن خودشان هم خسته‌اند. اما صبح که ایستادم تا موهایم را شانه بزنم، دیدم گوشِ راستم نیست. مثل بخشی از من که ناگهان تصمیم گرفته باشد دیگر وجود نداشته باشد. نمی‌دانم از کجا شروع شد. شاید از همان روزی که خورشید بنفشی کشیدم و دست کوچکم زیر نگاه تیز مربی خشک شد، یا آن عصرِ مرده، که بابا گفت: «مرد که گریه نمی‌کند»، و چشم‌هایم را قورت دادم. از همان وقت‌ها به بعد، چیزی از من عقب رفت. بی‌صدا، بی‌جرقه؛ انگار گوشه‌ای از روحم، زیر یک واژه‌ی نگفته جا ماند. حالا، میان همین تصویرِ ناقص، دنبال آن تکه می‌گردم. شاید لای همان «نه»هایی که نگفتم، یا توی آن خنده‌هایی که برای بقیه ساختگی بود. توی خاطراتی که فقط من به آن‌ها دست می‌زنم، و لغاتی که هیچ‌وقت جرات نکردم به زبان بیاورم، چون کسی باور نمی‌کرد مالِ من‌اند. مثل حسرت، مثل دلتنگیِ بی‌نام. مثل خودم. روز بعد، وقتی لب‌هایم را تکان دادم تا چیزی بگویم—با خودم، با تصویر روبه‌رو، با هرکسی که شاید صدایم را بشنود—هیچ آوایی از دهانم بیرون نیامد. تصویر در آینه، مثل عروسکی خاموش، دهان می‌جنباند و سکوت می‌زایید. ترسناک نبود. غمگین بود. انگار آینه زودتر از من فهمیده باشد که من سال‌هاست حرفی نزده‌ام. نه آن شب، که دلم تنگ بود و نگفتم. نه آن بار که گریه داشتم و نگفتم. نه وقتی که خواستم بمانند و نگفتم. صدا، کم‌کم در من خاموش شد. انگار هر بار که نگفتم، هر بار که نخواستم مزاحم باشم، صدایم قطره‌قطره در دیوارهای خانه چکیده. حالا آینه فقط دهانی را نشانم می‌دهد، که دیگر به چیزی تعلق ندارد. و من دارم از خودم کم می‌شوم. بی‌هیاهو، بی‌اعتراض. امروز، وقتی دوباره روبه‌روش ایستادم، دیگر چیزی نمانده بود. چشم چپ، شانه‌ی راست، انگار تکه‌تکه از یاد رفته بودم. نه ترسی مانده بود، نه پرسشی. فقط سکوت بود و آینه‌ای که نگاه می‌کرد. برای اولین‌بار، جرئت کردم. نفس عمیقی کشیدم، زل زدم توی چشم‌هایی که دیگر شباهتی به من نداشتند. و گفتم: «من کجام؟» آینه مکث کرد. انگار که خودش هم نداند. و دستم را بالا بردم. وزنِ آن لحظه روی مچم افتاده بود، روی ترکِ ناپیدای میان بودن و نبودن. و آینه، با تمام آن‌چه از من دزدیده بود، شکست. صدا، مثل جیغی بی‌صدا در تنم پیچید. خرده‌ریزها پاشیدند، تصویرها از هم پاشیدند. و من، میان تکه‌تکه‌ی خودم، نشستم. نه برای یافتن چیزی، نه برای ساختن دوباره. فقط نشستم. و انگار، برای اولین‌بار، سکوتی در من افتاده بود که مال خودم بود.