مدرسه عجب چیز مذخرفیه.
وقتمو میگیره ، چیزی بهم اضافه نمیکنه.
نه میتونم درست کتاب بخونم،
ن میتونم ب انلاین شاپم برسم،
ن میتونم بیرون برم،
ن میتونم جزوه هامو پاک نویس کنم،
ن میتونم ساک سفر فردامو جمع کنم،
ن میتونم زندگی کنم.
چرا؟چون مدرسه تر زده توم
همش خستم.
Blue².
« آینه ؟ » هر بار از کنار آینه میگذرم، حس میکنم چیزی از من جا میماند؛ نه آنقدر که وحشتم بگیرد،
آفتاب هنوز پرتو های محبت خود را آشکار نکرده بود، که از خانه بیرون زد.
هروقت نیاز به تنهایی داشت کمی قدم زدن حالش را بهتر می کرد؛
نسیم خنک صبحگاهی گونه هایش را نوازش می کرد و روحش را جلا می بخشید.
امسال پاییز، زودتر از آنچه فکرش را می کرد به استقبالش آمده بود.
با آنکه هوای دلپذیر پاییز را دوست داشت،اما سخت دلتنگ تابستان و سفر های شیرینش می شد.
احساس سبکی می کرد؛
گویی پرنده ای بود که از قفسی سرد و تاریک به آغوش خورشید پرواز می کند.
دوید و دوید،
آنقدر دوید تا نفس هایش به شماره افتاد.
کوه های بلندی که از دوردست به چشم میخورد ، شاهکاری هنری بود و درختان با برگ های نارنجی و طلایی خود منظره را زیباتر کرده بودند.
نفسی عمیق کشید و ریه هایش را از هوای پاک و لذتبخش روستا پر کرد؛
طلوع را همانجا سپری کرد و خود را برای خداحافظی از روستای خوش آب و هوا و دلپذیر،آماده ساخت.
#خودنویس