Blue².
برای اولین بار دلم نمیخواد برگردم قم.
اینجا هوا خنکه
ادماش غریبه ان
نصف فامیل دارن مهاجرت میکنن
ی عده جشن اومدن ویزا دارن
غذاهاش خوشمزه تره
طاقبستان داره
همه کُردی حرف میزنن
همه شادن
یدفعه میبینی یور خیابون دارن
میرقصن
نگه میداری میری نگاه میکنی
سرسبز تره،خوشگلتره،خوش اب و هوا تره
نون ساجی،نون برنجی،نون روغنی
دوغ کرمونشاهی،کره کرمونشاهی،
خورشت خلال داره.
Blue².
چشم بستم، و شروع کردم قصه را غم شروع شد، کس نفهمید غصه را چشم باز کردم که دیدم خود ز خود بیخود شدم
غم که میآید، هوا سنگین میشود؛
انگار چیزی در دلِ جهان فرو میریزد، بیصدا و بینشان.
تمام صداها در گلوی زمان گم میشوند، و ساعت، از چرخیدن خسته میشود.
دل، شهری خاموش میشود که چراغ هیچ پنجرهای را به صبح امیدی نیست.
نفس، میان قفسهی سینه جا میماند، و پلکها ــ خسته از گریستن ــ در سکوتی دراز فرو میروند.
و من گمان میکنم این غم، همیشگیست؛
که هرگز دستی از فردا نخواهد رسید تا تاریکی را از شانههایم بتکاند.
اما جهان، هرچقدر هم خاموش، هنوز در گوشهای از خود، صدای نفسِ سپیده را پنهان کرده است.
و بالاخره صبح میشود؛
اشکها پایان دارند، و چشم، نور خورشید را میبیند.
اما نمیداند غمِ دیشب کجای وجودش پنهان شده است.
آیا من، غم را گم کردهام؟
یا او، در جایی از من پنهان مانده است؟
صبح میشود، و جهان دوباره تکرار خود را آغاز میکند؛
کودکی میخندد، زنی نان میپزد، پرندهای بیخبر از هر اندوهی، از شاخهای به شاخهای میپرد.
همهچیز در جریان است، بیوقفه، بیتوجه به شبهایی که در ما طول میکشند.
و من میان این تکرار آرام، در آینه نگاه میکنم و نمیدانم آن لبخند کمرنگ، از رهاییست یا از فراموشی.
شاید غم رفته باشد، شاید فقط رنگ عوض کرده.
شاید هنوز جایی در شب منتظر مانده باشد،
تا با غروب بعدی، بیصدا بازگردد و بر شانهام بنشیند.
و من، هر صبح، با نوری که نمیدانم از کجاست، از خواب برمیخیزم...
بیآنکه مطمئن باشم
جهان ادامه دارد،
یا فقط تکرارِ آرامِ غمیست که نامش را یادم رفته است.
#خودنویس
شاید امشب راجبش ظرفهارو بشورم، مداحی گوش بدم ، به شاپ برسم،جزوه خیاطی بنویسم،سه تا لباس طراحی کنم و اشک بریزم.
هدایت شده از خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
شیفتهی خوشحالی های کوچیکم مثلا: این شعر رو برای تو خوندم، این نقاشی رو برای تو کشیدم، این نوشتهی کوچیک برای توئه، این تیکه کیکِ من برای تو.