eitaa logo
Blue².
60 دنبال‌کننده
690 عکس
61 ویدیو
0 فایل
‌ - من جوانه ای هستم میان ویرانه‌های گذشته ام.. / ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
Blue².
هدایت شده از ~ آمازون ~
رقابت ؟ رقابتی در کار نیست ؛ تو اول سعی کن قدِ منو داشته باشی 😂.
باز چهارشنبه شد. این زنیکه ای عین 4 زنگ رو باهاش داریم فک میکنه میتونه راجب همه چی حتی شخصیت ادما نظر بده، از نظرش بهترین دبیر و کوول ترینه، واست دارو هم تجویز میکنه، رفتارای زَننده. تک تک سلولام تو کلاسش استرس میگیرن. مجبوری انقد لاشی باشه مگ.
https://eitaa.com/62812022/5006 منتظرم ارتودنسیم تموم شه یا پیرسینگ اسمایل بزنم، یا پیرسینگ دندون😭⭐️
غم دارم،غمِ زیاد.
هدایت شده از ارامشِ‌قلبی؛
1_21741129343.mp3
زمان: حجم: 3.4M
_
Blue².
قلبم کودکی نابینا بود که هر شب کنار تنگ بلور با ماهی مرده اش سخن می‌گفت !.. #خودنویس
تو این مرحله از زندگی به این‌نتیجه رسیدم که گفتن‌رنج ها از شدتشون حتی موقتا کم‌ میکنه. اینکه آدم بفهمه گفتنِ رنج، خودش یه جور نجاته، یه جور بیرون ریختنِ آتیشیه که توی سینه می‌سوزه، یعنی به عمقِ فهمِ زندگی رسیده. آدم تا وقتی سکوت می‌کنه، رنج‌اش شکل خفه‌کننده‌تری پیدا می‌کنه ؛ انگار هر قطره‌ی درد، توی خودش ته‌نشین می‌شه و آغوشِ درونش رو سنگین‌تر می‌کنه. ولی وقتی حرف می‌زنه، حتی با یک نفر، حتی با خودش، درد، شروع می‌کنه تغییرِ شکل دادن .. از خشم تبدیل می‌شه به اندوه، از اندوه می‌ره سمت آرامش. انگار کلمات به رنج لباس می‌پوشونن، تا دیگه برهنه نباشه و کمتر بسوزونه. رنجِ گفته‌شده، هنوز هست، ولی قابل لمس‌تره، قابل درک‌تر. مثل زخمی که هوای تازه بهش می‌خوره و دیگه نَفَس می‌گیره، نه اینکه توی تاریکی عفونت کنه. و شاید در لحظه‌ای، همون رنجِ عمیق، خودش تبدیل بشه به زیبایی، به نشانه‌ای از زنده‌ بودن، از اینکه هنوز احساس می‌کنی، هنوز می‌فهمی و هنوز امید داری. گاهی حرف زدن از رنج، یعنی قبولش کردن، و قبولِ رنج، خودش آرام‌شدنِ نیمه‌راهِ درمانه. شرمِ گفتنش که ریخت، درد هم کم‌رنگ‌تر می‌شه .. و اون لحظه‌ای که کسی گوش می‌ده بی‌قضاوت، بی‌عجله .. انگار تکه‌ای از سنگِ درونِ سینه‌ات جدا می‌شه، و می‌فهمی که تنها نیستی. برای همین، گفتنِ رنج، مقدس‌ترین شکلِ مقاومتِ انسانه. چون آدم با گفتنش، نه تنها زنده می‌مونه، بلکه زیبا می‌مونه.
Blue².
تو این مرحله از زندگی به این‌نتیجه رسیدم که گفتن‌رنج ها از شدتشون حتی موقتا کم‌ میکنه. اینکه آدم بفه
تمام احساساتِ منزجر کننده به سویم هجوم می آورند. همچون کلاغ های بی‌نوایی که به سوی طعمه خیز برمیدارند. روی کاناپه ی آبی، خود را پهن کرده ام و به دیوار چشم میدوزم. دستی از میان مبل خنجری به درون کمرم فرو میکند که به زهر آبی رنگی آغشته شده است. یخ میزنم. کبریتی که با آن شمع روی پاتختی را روشن میکردم را روشن میکنم و دستم را بالایش میگیرم. سایه ی دستانم به روی دیوار میرقصد. عوض گرما سرمای غربت به دستانم نفوذ میکند. پرده های توریِ کنار زده از کنار پنجره، غروب را نشان میدهد. غروبِ آبی.
_