Blue².
تو این مرحله از زندگی به ایننتیجه رسیدم که گفتنرنج ها از شدتشون حتی موقتا کم میکنه. اینکه آدم بفه
تمام احساساتِ منزجر کننده به سویم هجوم
می آورند. همچون کلاغ های بینوایی که به سوی طعمه خیز برمیدارند. روی کاناپه ی آبی، خود را پهن کرده ام و به دیوار چشم میدوزم. دستی از میان مبل خنجری به درون کمرم فرو میکند که به زهر آبی رنگی آغشته شده است. یخ میزنم. کبریتی که با آن شمع روی پاتختی را روشن میکردم را روشن میکنم و دستم را بالایش میگیرم. سایه ی دستانم به روی دیوار میرقصد. عوض گرما سرمای غربت به دستانم نفوذ میکند.
پرده های توریِ کنار زده از کنار پنجره، غروب را نشان میدهد. غروبِ آبی.
#خودنویس
Blue².
تمام احساساتِ منزجر کننده به سویم هجوم می آورند. همچون کلاغ های بینوایی که به سوی طعمه خیز برمیدار
همیشه سعی میکنم گذر کنم. از لحظات، از حرف ها و رفتار ها...
گاهی آنقدر آن لحظه ناب و آن حرف خیره کنندهست که میتوانم ساعت ها بنشینم و به آن گوش بسپارم.
با این حال در همان زمان فکر آنکه نکند سراب باشد و خیال باطل، آن لحظه خوب را از دست میدهم.
در میان فکر و قلب، مدام به بالا و پایین میدوم و قلبم گاه خواه و گاهی ناخواه عجیب تند میتپد.
من به دنبال آن لحظهای هستم که تمام تردید هایم به من اطمینان از درست بودنش بدهند. بتوانم آرامش را حتی برای لحظهای به دور از تمام اتفاقات دنیا سپری کنم!...
#خودنویس
دلم میخواست
الان اینو حضوری میدیدم
و با سر میکوبیدم تو سرش.
حلال حروم سرشه،
ممبر فیک تبلیغ میکنه،
برگشت وجه نداره،
درحالی ک تضمین برگشت داشته.