Blue².
با ردای سپید و دامنِ بلند، آرام روی سنگفرش نمناکِ کوچه قدم میزدی. انگار باران برای موهای شانهنخورد
سعی کردم خودمو میون این همه رنگ و نخ گم کنم..
با هر خطی که روی کاغذ میکشیدم..با هر کوکی که به پارچه میزدم...
میخواستم فاصله بگیرم..از فکر اون
از هجوم اینده،از بارهایی که روی شونه هامه..
اما نشد..
بعضی وقتا،بخاطر یه گره کوچیک نخ ،اشکم سرازیر میشد..
گاهی شکستن نوک مداد رنگی،بهانهای بود برای شکستنم.
و من بارها و بارها بخاطر چیزای کوچیک گریه کردم..
اما هیچکدوم از نظر من کوچیک نبودن..چون که هر اشک،داستانی از دلتنگی و خستگیم بود.
#خودنویس
عزیزم من یکبار تا دوبار بهت پیشنهاد بیرون رفتن میدم،
اگر جواب خوبی نگیرم یا رفتار نا اوکیی داشته باشی،
هزار دویست بارم بگی دیگه قرار نیس منو کنار خودت تو بیرون ببینی.
حالا خود دانی؛
دیدگاه الانم نسبت به دیدگاهی ک حتی پارسال داشتم زمین تا اسمون فرقشه.
واقعا الان میفهمم ک میگن با یکسال بزرگ شدن یا تفاوت سنی یکسال،
چقدر میتونه تفاوت داشته باشه.
بنظرم ادمها توی ثانیه ها عوض میشن،
رشد میکنی،میشکنی،ضعیف میشی
اما در اخر تنها چیزی ک هممون قراره بهش برسیم قوی شدنِ.
اما خب نوع بزرگ شدن و افکار فرق داره.
ادمی رو میشناختم ک در 14 سالگی
ب این افکار من رسید من در 17 سالگی.
اما ادمیم میشناسم الان سنش کاملا ب سن جدی رسیده اما هنوز هم افکار کوتَهی داره.
اینکه نباید مقایسه کرد ، واقعا قابل تحسینِ.
دوستی با من شاید واقعا سخت باشه،
چون عمیقا دوست دارم همونطور ک باهاتون رفتار میکنم،دقیقا همون رو پس بگیرم..
چ خوب چ بد.
مثلا خودم گاهی میشه پیوی رو 24 ساعت الی 48 ساعت بعد جواب دادم
فقط چون حوصله چت کردن نداشتم.
یا اصلا شرایطم اوکی نبوده.
ولی وقتی بیینم بعد از 48 ساعت هنوزم پیوی منو سین نزدی،
شرمنده دیگه نمیتونی دوستم باشی.
حتی نمیتونی ی اشنا ام باشی.
این صرفا ی مثال بود*
منتظرم مدرسه ها باز بشه تا برم بیرون،بیشتر فیلم ببینم،بیشتر کتاب بخونم.
تابستون همه این کارا بدون استرس انجام میشه و واقعا هیجانی نداره و تکراریه