Blue².
سعی کردم خودمو میون این همه رنگ و نخ گم کنم.. با هر خطی که روی کاغذ میکشیدم..با هر کوکی که به پار
به نام لحظهای که چشمهایم در خیال تو آرام میگیرد. . .
سلام به روشنترین حضورِ زندگیام،
سلام به کسی که نامش در دل من مثل دعاست و هر بار که بر زبان میآورم، آرامشی عمیق در رگهایم جاری میشود؛
نمیدانم نامه را از کجا آغاز کنم؛
از شوقی بگویم که مثل باران ناگهانی بر کویرِ دلم میبارد وقتی به یادت میافتم؟!
یا از دلتنگیهای شبانه که بیهیچ ترحمی مرا به آغوش میکشد و تنها مرهمش، یادِ توست؟!
تو برای من نه یک رؤیا، که حقیقتی جاودانی هستی؛
حقیقتی که حتی اگر جهان هزار بار از نو نوشته شود، باز هم باید در قلبم نقش ببندد))
#خودنویس
حسودی؟
تو باید برای داشتن بینی من باید بری زیر تیغ جراحی،
برای داشتن قد من باید بارفیکس بری.
Blue².
به نام لحظهای که چشمهایم در خیال تو آرام میگیرد. . . سلام به روشنترین حضورِ زندگیام، سلام به کس
گویند امشب، ماه قصد آن دارد که عشق خویش را بر همگان عیان سازد؛ پیراهن سپیدش را بدرد و نشان دهد چگونه در آتش دلدادگی میسوزد. اما کدامین عشق؟ کدامین وصال؟ انتظارِ رسیدن، برای دختری آتشینزلف و جانسوز، که آتشِ افول را بر جان قمر افروخته است. آنچنان جانش را به شعله دچار کرده که قمر بیتاب گشته و سفرهی دلش را بر زمینیان گشوده؛ سینهی سوختهاش را در ساحت ظلمت آشکار ساخته، بیپرده، بینقاب. مهتاب، در هالهای از اندوه فرو رفته، و بیم آن میرود که در آتش این عشق، نابود گردد. امشب، ماه نه چون همیشه با آرامش بر گسترهی شب میتابد، بلکه با دلی سوخته، زخمی از گذشته را به رخ آسمان میکشد.
#خودنویس