eitaa logo
Blue².
59 دنبال‌کننده
678 عکس
61 ویدیو
0 فایل
‌ - من جوانه ای هستم میان ویرانه‌های گذشته ام.. / ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
_
در پایان ، همین ك به رنج ‌ِمن رضایت دادی همه چیز را فهمیدم .
؛
هدایت شده از جانِ قلم🇮🇷 .
برای بار ۱۵۷۴۹۷ ام ببین منو با تهدید رفتن نترسون میخوای بری؟ خوش اومدی ؛ یاعلی مدد.
Blue².
«تلخیِ قهوه‌ی چشمانِ مرا کافی دید، شاید از قندِ لبانم مرض قند گرفت ؟» ؛ گفتم چه
فقط خدا می داند که چقدرمحتاج و چشم به راه دیدنت بودم؛ محتاجِ تک به تک آن لحظه های شادی که گذشت و حتی پشت سرخود را برای یکبار هم که شده، نگاه نکرد. تمام آن عهد ها آینده نگری ها، چه شد؟ نکند برخورد ضربه ای به سرت باعث فراموش کردن آنها شد؟ چرا دیگر هرگز در چهره ات آن میل و عشقِ زلالی که دیده بودم را نیافتم؟ آیا چیزی تو را وادار به این تظاهرِ مُضحک کرده است؟ آیا از سر عُذری با من چنین کردی؟ نه فایده ای ندارد. دیگر نمی توانم خودم را به آن راه بزنم تا بتوانم هنوز هم به ذرهِ ناچیزی، همان طور که باورت داشتم امیدوار بمانم. این گونه امیدواری برای من، از ناخوشی عذاب آور تر است..
Blue².
فقط خدا می داند که چقدرمحتاج و چشم به راه دیدنت بودم؛ محتاجِ تک به تک آن لحظه های شادی که گذشت و حت
« غیر‌قابل‌توصیف » گاهی فکر می‌کنم احساسات، از آن چیزهایی‌اند که فقط بهانه‌ای به نام «کلمه» پیدا کرده‌اند تا وانمود کنند قابل فهم‌اند. ما برایشان اسم می‌گذاریم؛ خرسندی، دلتنگی، آرامش، اضطراب… اما این اسم‌ها بیشتر شبیه برچسب‌اند تا تعریف. انگار روی شیشه‌ای مه‌گرفته بنویسی «دریا»، درحالی‌که پشت آن فقط بخار نفس توست، نه موج، نه نمک، نه بی‌کرانگی. من اگر از خرسندی حرف بزنم، احتمالاً گوشه‌ای از ذهنم می‌رود سراغ لحظه‌ای که بی‌دلیل لبخند زده‌ام، یا وقتی نسیمی آمده و بی‌اجازه موهایم را به‌هم ریخته و من به جای مرتب کردنش، گذاشته‌ام همان‌طور بماند. اما خرسندی برای تو شاید بوی دیگری داشته باشد، شاید صدای خاصی، شاید حتی سکوتی که فقط خودت بلدی چطور پرش کنی. ما هر دو یک واژه را صدا می‌زنیم، اما دو حس کاملاً متفاوت جوابمان را می‌دهند. احساسات شبیه رنگ‌ها هستند؛ نه آن رنگ‌هایی که در جعبه مدادها ردیف شده‌اند، بلکه رنگ‌هایی که پشت پلک آدم شکل می‌گیرند. من اگر به تو بگویم «زرد»، تو زردی را می‌بینی که در جهان خودت رشد کرده؛ زردی که شاید گرم است، شاید تند، شاید کمی به نارنجی می‌زند یا حتی بوی آفتاب ظهر تابستان را می‌دهد. اما زرد من ممکن است رنگ چراغی باشد که شب‌ها کنار تخت روشن می‌ماند تا تاریکی زیادی جدی نشود. ما درباره یک رنگ حرف می‌زنیم، اما هرکدام در دنیای خودمان آن را زندگی می‌کنیم. گاهی حس می‌کنم احساسات بیشتر شبیه رازند تا معنا. رازهایی که فقط صاحبشان می‌تواند لمسشان کند. ما می‌توانیم ساعت‌ها درباره‌شان حرف بزنیم، شعر بنویسیم، داستان بسازیم، حتی سکوت کنیم به امید اینکه سکوت دقیق‌تر ترجمه‌شان کند؛ اما باز هم چیزی از آن‌ها در جایی می‌ماند که دست هیچ زبانی به آن نمی‌رسد. شاید برای همین است که آدم‌ها هیچ‌وقت کاملاً شبیه همدیگر خوشحال نمی‌شوند، یا دقیقاً مثل هم غمگین. هرکس نسخه‌ی شخصی خودش را از هر احساس حمل می‌کند، مثل نامه‌ای که فقط با دستخط درونش قابل خواندن است. دیگران می‌توانند پاکت را ببینند، وزنش را حدس بزنند، حتی بوی کاغذش را حس کنند، اما متنش فقط برای صاحبش واضح است. من فکر می‌کنم احساسات قرار نیست کامل منتقل شوند؛ قرار است فقط ردّی از خودشان را جا بگذارند، مثل ردّ عطر روی شال. نه آن‌قدر واضح که بشود تعریفش کرد، نه آن‌قدر محو که نشود حسش کرد. شاید زیبایی‌شان هم دقیقاً همین‌جاست؛ در اینکه همیشه بخشی از آن‌ها برای گفتن کم می‌آید و مجبور می‌شویم بقیه‌اش را فقط زندگی کنیم.
چرا ویو شاپم این شکلیه🤡💘