eitaa logo
Blue².
59 دنبال‌کننده
678 عکس
61 ویدیو
0 فایل
‌ - من جوانه ای هستم میان ویرانه‌های گذشته ام.. / ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 「²⁴⁵ درجه🇮🇷 .」
_
Blue².
به محض برخورد با تو، لحظه‌ای درنگ می‌کنم. گویی در زیباییِ پری‌گونه‌ات چیزی جای گذاشته‌ام و حال به گمشده‌هایم رسیده‌ام. مثلا در چشم‌هایت امید، دست‌هایت امنیت، لبخندهایت شادی، صدایت آرامش و در طنین خنده‌هایت، زندگی را از سرانگشتانِ خاکسری‌رنگِ غم محفوظ کرده‌ام.
Blue².
« غیر‌قابل‌توصیف » گاهی فکر می‌کنم احساسات، از آن چیزهایی‌اند که فقط بهانه‌ای به نام «کلمه» پیدا کرد
« خویشتن » گاهی فکر می‌کنم در ذهنم شهری ساخته‌ام که فرماندارش منطق است؛ شهری با خیابان‌های صاف و خط‌کشی‌شده، با چراغ‌هایی که حتی اجازه نمی‌دهند سایه‌ها آزادانه روی زمین کش بیایند. در این شهر، احساس‌ها همیشه باید کارت عبور داشته باشند. هیچ غمی حق ندارد بی‌اجازه وارد شود، هیچ اشکی بدون تأیید عقل اجازه سقوط ندارد. نمی‌دانم مرزهای این شهر تا کجاست. نمی‌دانم کدام نقطه از وجودم هنوز دست‌نخورده مانده و زیر سلطه این نظم سختگیر نرفته است. حتی وقتی می‌خواهم فقط ناراحت باشم، فقط گوشه‌ای بنشینم و اجازه بدهم اندوه مثل باران روی شانه‌هایم بریزد، نگهبانی درونم بلافاصله سوت می‌زند. شروع می‌کند به اندازه گرفتن قطره‌ها. می‌پرسد این ناراحتی منطقی هست یا نه؟ می‌پرسد آیا این غم، شأنِ آدمی را که همیشه خودش را قوی نشان داده، پایین نمی‌آورد؟ می‌پرسد آیا این اشک‌ها شبیه ترک برداشتن دیواری نیست که سال‌ها با زحمت ساخته‌ای؟ و من میان این بازجوییِ بی‌پایان، فرصتِ گریه کردن را از دست می‌دهم. گاهی حس می‌کنم منطقم شبیه باغبانی است که آن‌قدر شاخه‌ها را هرس کرده که درخت دیگر جرئت وحشی رشد کردن ندارد. شاخه‌ها مرتب‌اند، متقارن‌اند، تحسین‌برانگیزند… اما پرنده‌ای رویشان لانه نمی‌سازد. خسته‌ام… خسته از حمل این ترازوی نامرئی که مدام دور گردنم آویزان است. هر احساسی که در من جوانه می‌زند، قبل از اینکه گل شود، باید روی این ترازو قرار بگیرد؛ باید وزنش اندازه باشد، رنگش معقول باشد، و حتی بویش هم افراطی نباشد. من دارم زیر بار این عدالتِ بی‌رحم فرسوده می‌شوم. گاهی دلم می‌خواهد مثل رودخانه‌ای باشم که مسیرش را خودش انتخاب می‌کند؛ نه مثل کانالی سیمانی که از قبل برایش تعیین کرده‌اند از کجا عبور کند و کجا حق پیچیدن ندارد. اما هر بار که می‌خواهم از دیواره‌ها بیرون بزنم، منطقم سد می‌سازد. سدهایی محکم، منطقی، بی‌نقص… و من پشتشان جمع می‌شوم، آرام، ساکت، و کمی دورتر از خودم. بیشتر از هرچیز، می‌ترسم. می‌ترسم روزی آن‌قدر به نسخه‌ی منطقیِ خودم تبدیل شوم که دیگر نتوانم صدای نسخه‌ی واقعی‌ام را بشنوم. می‌ترسم آن دخترِ درونم که بلد بود بی‌دلیل خوشحال شود، بی‌دلیل ناراحت شود، بی‌دلیل دوست بدارد، پشت دیوارهای حساب‌وکتاب دفن شود. من سال‌ها تلاش کردم قوی باشم؛ اما حالا گاهی شک می‌کنم… شاید قوی بودن همیشه یعنی ایستادن و فرو نریختن نیست. شاید گاهی قوی بودن یعنی اجازه بدهی ترک‌ها دیده شوند، یعنی بگذاری احساس‌ها بدون ترجمه شدن به زبان منطق، فقط زندگی کنند. و من این روزها، ایستاده‌ام وسط این شهر منظم، با چمدانی پر از احساس‌هایی که اجازه اقامت نگرفته‌اند، و فقط به این فکر می‌کنم که آیا روزی جرئت می‌کنم دروازه‌ها را باز بگذارم، و بگذارم خودم… بی‌محاسبه، بی‌دفاع، از میان خیابان‌های خط‌کشی‌نشده عبور کنم.
Blue².
« خویشتن » گاهی فکر می‌کنم در ذهنم شهری ساخته‌ام که فرماندارش منطق است؛ شهری با خیابان‌های صاف و خط
"سرنوشت قاب عکسِ وارونه" صدای جیرجیرِ چرخ‌های کالسکه، تنها موسیقی باقی‌مانده در خیابان‌های سنگفرش‌شده بود. شهر همیشه ساکت بود، اما حالا سکوتش بوی نم و زنگ‌زدگی می‌داد. آن روزها، که هنوز "او" بود، هر قدمی که برمی‌داشتیم، ریتمی شاد داشت، حالا هر قدم، لرزشی است که از استخوان می‌آید.. ما روزی یک قرار ملاقات عجیب داشتیم. نه در کافه و نه زیر نور مهتاب، بلکه در یک فروشگاه عتیقه‌فروشی قدیمی و غبارگرفته در انتهای شهر او عاشق اشیایی بود که داستانی ناتمام داشتند، یک روز گفت و یک قاب عکس چوبیِ سنگین را از قفسه پایین کشید. قاب، سیاه بود و لبه‌هایش از کثرت لمس، صیقلی شده بود. اما داخل قاب، هیچ عکسی نبود "این زیباترین قاب دنیاست" او زمزمه کرد، چون هر چیزی را که دلت بخواهد، داخلش می‌بیند. تو می‌توانی ما را در اوجِ خوشبختی در آن ببینی، یا هر رؤیایی که دوست داری. من آن روز خندیدم، اما حالا که او رفته، آن قابِ خالی تبدیل به تنها میراث من شده است. چند هفته پیش، داشتم خانه‌اش را خالی می‌کردم خانه مشترکمان که حالا تنها با بوی کهنگی و حضور سایه‌هایمان پر شده بود. در انتهای یک کمد قدیمی، قاب را پیدا کردم. همان قابِ چوبیِ سنگین. دستم را روی شیشه سردش گذاشتم، دلم می‌خواست عکسِ خودمان را در آن بگذارم، عکسِ خنده‌مان، تا شاید با دیدنِ آن، درد کمی تسکین یابد اما ناگهان متوجه شدم که قاب، وارونه نگه داشته شده است با لرز، قاب را برگرداندم. پشت قاب، یک تکه کاغذ قدیمی و تاخورده بود. نه نامه بود، نه وصیت‌نامه، فقط چند کلمه با خط آشنای او، که حالا برای من غریبه بود، این زیباترین قاب دنیاست چون هر چیزی را که دلت بخواهد، در آن می‌بیند. و من، دیگر نمی‌خواهم در آن چیزی ببینم در آن لحظه، تمام استواری‌هایی که یاد گرفته بودم فرو ریخت. او هرگز نمی‌خواست ما را در خوشبختی ببیند او نمی‌خواست در آن قاب، هیچ خاطره‌ای جاودانه شود. او از همان ابتدا، قصدِ خداحافظیِ نهایی را داشت و قابِ خالی، یک هدیه نبود؛ یک سنگ قبر نمادین بود که قول می‌داد، هیچ آینده‌ای برای "ما" وجود نخواهد داشت من آن قاب را وارونه روی زمین گذاشتم. نه به خاطر عصبانیت، بلکه چون دلم می‌خواست تمام دردهایم را، تمام ندیدن‌هایش را، تمام آن چیزی که او در نهایت انتخاب کرد، برعکس کنم تا شاید شاید، بتوانم دوباره روی پاهای خودم بایستم و تنها چیزی که در آینه می‌بینم، من باشم، نه سایه‌هایی که او پشت سر گذاشت.
کاش میشد خودمو پیدا کنم،از گمشدگیِ مداوم خستم.