Blue².
توان از کف دادهام. گذشته را در دستانم گرفتهام و به آن مینگرم. حسرت میخورم و فراموش نمیکنم. بغض می
- چرا مینویسم؟
شاید برای آنکه واژهها تنها پناهگاهم شدهاند در این جهان پر از هیاهو. در کالبد هر حرف ، روحی از جنس دلتنگی دمیده میشود که در عمق وجودم خانه کرده است . مینویسم ، زیرا گاهی بغضی چنان راه گلویم را میبندد که جز با ریختن آن بر سفیدی کاغذ، گشایشی نیست . کلمهها برایم چون اشکهایی هستند که بیصدا میریزند و در هر قطرهشان ، داستانی از رنج و اندوه پنهان است . من مینویسم تا زخمهای کهنهام را مرهمی باشم ، مرهمی از جنس جوهر . مینویسم تا شاید در لابهلای سطرها، گوشهای از خود را بیابم ، خودی که در غبار زمان گم شده است . این قلم ، تنها همدم لحظههای تنهاییام است ؛ شاهد رازهای مگوی دلم و شنوندهی نجواهای غمانگیز روحم . شاید مینویسم تا به این جهان بیرحم بگویم که هنوز هم زیباییهایی هست، حتی در اوج غم . مینویسم تا به یادگار بگذارم که در هر دل شکستهای ، گنجینهای از احساسات نهفته است که لایق شنیده شدن است و شاید ، تنها شاید ، در میان همین خطوط غمگین ، کسی پیدا شود که حرفهای ناگفتهی دلش را در حرفهای من بجوید و بداند که در این دریای بیپایان اندوه، تنها نیست . مینویسم تا نفس بکشم ، تا زنده بمانم ، تا گم نشوم در ظلمت بیانتهای سکوت . مینویسم ، زیرا نوشتن، تنها راهی است که قلبم میتواند با جهان ارتباط برقرار کند ، حتی اگر این ارتباط از جنس غم باشد . .
#خودنویس