ℐ 𝐵ꥈ࣪𝘶𝘯𝘨𝘰 ♱𝆬 𝘚𝘵𝘳𝘢𝘺 𖫰 𝘋𝘰𝘨𝘴 𖦹 𓂃 𝄈🫗쿙 ࣪ ֹ 𝑁ꥈ࣪𝑒𝑤 ྀི 𝑎𝑟𝑡 𖫰
░⃫ ׄ 夕日 𖥾𓈒ִ ֺ #Michiko (~‾▿‾)~ #Digital_art ^᪲᪲ #Bsd
𓈒ꨣִ𐝃 /𝚕ׅ𝚘𝚟ֹ𝚎 ࣭ ִ ۫𑂋 ݁ ˖ 🐾 みゃお 𖫰
𝑇𝑖𖦹𝑚𝑒 𖫰: 21:45 𝒽 ࣭ ִ
@bloodonsnow
𝕷𝖞𝖈𝖔𝖗𝖎𝖘
ℐ 𝐵ꥈ࣪𝘶𝘯𝘨𝘰 ♱𝆬 𝘚𝘵𝘳𝘢𝘺 𖫰 𝘋𝘰𝘨𝘴 𖦹 𓂃 𝄈🫗쿙 ࣪ ֹ 𝑁ꥈ࣪𝑒𝑤 ྀི 𝑎𝑟𝑡 𖫰 ░⃫ ׄ 夕日 𖥾𓈒ִ ֺ #Michiko (~‾▿‾
اسم کامل: میچیکو تسوشیما( Tsushima Michiko)
القاب: چشم مشکی من/میچی عزیزم/پرنسس(توسط دازای)، prototype A5255 (شماره ای که تو آزمایشگاه بهش داده بودن)،گل رز من(My beautiful rose)(توسط نیک)، رویای رزفام(Rose tinted dream)(توسط نیک)، فانتوم سرخ( Red phantom )(توسط پلیس)
تاریخ تولد:31 ژانویه(10 بهمن)
سن:21(در حال حاضر)
قد:165 (با پاشنه کفشش میشه 168)
وزن:52
گروه خونی: O+
گرایش:دمیهتروسکشوال
وابستگی رسمی به:آژانس کارآگاهان مسلح، کافه آریوشی(مدیر کافه،بعضی وقتا هنوز سر میزنه)
خانواده: تسوشیما تاکهشی(پدر)،ایشیهارا فویومی(مادر)، تسوشیما نائوجی(برادر بزرگتر )
علایق:لباس های شیک، خرید کردن ،شیرینی به خصوص پای سیب،کتاب خوندن،طراحی کردن،آشپزی کردن،امتحان کردن غذاهای جدید،ساعت قدیمی مادرش،گل رز،دستبند درست کردن،ربان و پاپیون،نوآ
تنفرات:ترک شدن،تنهایی،موهبتش،خودش(تا حدودی)،بی عدالتی،قتل،حشرات،بی نظمی،غذاهای خیلی تند(نمیتونه بخوره)،سرما،ضعیف بودن
اخلاق:
Mbti: Infj-t
Enneagram: 2w3
ویس اکتر ژاپنی:سایوری هایامی
ویس اکتر انگلیسی: کاتیانا سرکیسیان
موهبت: در باب عشق و زیبایی ( About love and beauty)
توضیح موهبت:موهبت میچیکو به او قابلیت ایجاد توهم را میدهد.اما نه هر توهمی بلکه توهماتی که حتی می توان آنها را احساس کرد،چرا که بر اعصاب بینایی و ذهن فرد تاثیر می گذارند.این موهبت در نبرد نیز بسیار کاربردی می تواند باشد. برای مثال او می تواند توهمی برای رقیب بسازد که انگار یک لشکر پشت او هستند و حس ترس را بر او چیره سازد. یا یک مورد دیگر به فردی شلیک کند(توهمی از خودش روی خودش بسازد که اسلحه در دست دارد) و فرد به دلیل درد فرضی حتی فکر کند به قلبش شلیک شده و به همین دلیل و بازی ذهنش با او بیهوش گردد.
قابلیت دیگر آن این است که اگر میچیکو تمرکز کند یا در موقعیتی قرار داشته باشد که ذهنش به دنبال راه نجات بگردد توهمی که میسازد می تواند برای چند ثانیه تا دقیقه به واقعیت بدل گردد.اما این موضوع انرژی زیادی از او می گیرد.
گذشته:
میچیکو در شهر بندری آئوموری به دنیا آمد و همراه پدرش و مادرش و برادر بزرگترش نائوجی زندگی میکرد. خانوادهٔ تسوشیما از نظر مالی وضعیت خوبی داشتند و سالهای نخست زندگی میچیکو در آرامش سپری شد. با این حال، آئوموری شهری بود که مردم آن دیدگاه بسیار منفیای نسبت به موهبتداران داشتند و آنان را نفرینشده میدانستند. علاوه بر این، گروههایی از نظامیان و پژوهشگران خارجی نیز به دنبال موهبتداران بودند تا آنان را برای انجام آزمایشهای غیرانسانی به اسارت ببرند.
چند سال پیش از آشکار شدن موهبت میچیکو، نائوجی به شکلی مرموز ناپدید شد. خانوادهٔ او گمان میکردند که به دلیل فاش شدن موهبتش کشته شده است. از آن زمان، پدر و مادر میچیکو تلاش میکردند دخترشان را از دیگران مخفی نگه دارند و او را زیر نظر داشتند تا در صورت آشکار شدن موهبت محافظت از او را افزایش دهند. با این حال، زمانی که میچیکو ده سال داشت، بر اثر یک اشتباه ناخواسته توانایی او آشکار شد و مدت کوتاهی بعد گروهی از نظامیان به خانهٔ آنان حمله کردند. پدر و مادرش در راه محافظت از او کشته شدند و میچیکو به یکی از آزمایشگاههای مخفی منتقل شد.
او ماهها تحت آزمایش قرار گرفت تا اینکه توسط نائوجی نجات یافت. بعدها مشخص شد نائوجی زنده بوده به گروهی مخفی که در پی نابودی این آزمایشگاهها و نجات موهبتداران بودند پیوسته بوده است. پس از فرار، خواهر و برادر آئوموری را ترک کردند و راهی یوکوهاما شدند؛ شهری که در آن زمان به عنوان یکی از معدود مکانهای امن برای موهبتداران شناخته میشد.
در یوکوهاما، آن دو نزد عمویشان رفتند تا پیش او زندگی کنند. از آنجایی که هنوز به سن قانونی نرسیده بودند، سرپرستی و مدیریت ارثیهٔ خانواده به عهدهٔ عمویشان قرار گرفت. میچیکو تلاش میکرد زندگی عادیتری را آغاز کند، اما خاطرات آزمایشگاه و مرگ والدینش هرگز او را رها نکردند و به تدریج باعث شکلگیری احساس گناه، خودسرزنشگری و ترس عمیق او از تنهایی شدند.
در چهارده سالگی، میچیکو با پسری زخمی و مرموز آشنا شد و همراه خود به خانه آورد و زخم هایش را پانسمان کرد. بعدها فهمید که نامش دازای اوسامو است. این آشنایی به تدریج به رابطهای عمیق تبدیل شد و چندین سال از زندگی او را تحت تأثیر قرار داد. در این دوران، میچیکو ضمن تلاش برای کنترل موهبت خود و کنار آمدن با گذشتهاش، به زندگی عادی، کار در کافه و رسیدگی به اطرافیانش ادامه داد.
با این حال، پس از مرگ اوداساکو، دازای بدون توضیحی از زندگی او ناپدید شد. این اتفاق ضربهٔ روحی سنگینی به میچیکو وارد کرد و احساس رها شدن را که سالها با آن دستوپنجه نرم میکرد، تشدید نمود.