زندگی مانند غریبه ای بود که در خیابان از کنارم عبور میکرد و من برای دوباره دیدنش حتی یک لحظه، به عقب باز می گشتم اما او میان شلوغی گم شده بود. ازدحامی که از « درد » نشأت میگرفت.
Akoya ”
آدم ها گم میشوند، جا میمانند ... گاهی در کتابخانه، مترو، خیابان و کتابفروشی؛ گاه نیز در دفترهای یادداشت، آلبوم عکسهای قدیمی، خاطرات، لحظاتِ سپری شده و یاد ها.
𝘔𝘺 𝘣𝘭𝘶𝘦
در هزارتوی حافظهام، سرگردان به دنبال خاطراتی میگردم که همچون عکسی در حاشیهی خورشید، با مرور زمان رنگ باخته و محو میشود. خاطراتی که هنوز ناپدید نشده اند، بلکه تبدیل به سایه هایی سیاه شدند که فقط شکل کلیشان قابل تشخیص است.
گاهی اوقات صدا و بوی محو سایهی خاطراتم، لحظهای در پس هیاهوی افکارم میپیچد و مرا دقیقهها در سکوت غرق میکند.
تنها خاطراتی یخزده از چند عکس قدیمی برایم باقی مانده است و حقیقتی که قلبم را میفشارد این است که فقط همین عکس های قدیمی هستند که مانند طنابی باریک و پوسیده مرا وصل به خاطراتم نگاه داشته اند.