به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین
همه شادیست فرمانش، همه یاریست قانونش؛
غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند
که غمهای دگر را کرد از این خانه بیرونش،
گیرم که غزلهای مرا یار نخوانَد
اخبارِ مرا باد به گوشش نرسانَد
گیرم من از این درد بمیرم که بمیرم.
او هیچ نداند که نداند که نداند
با اینهمه بگذار کماکان بنویسم
تا عشق در آیین غزل زنده بمانَد"
بگذار 'مترسک' بکند شال و کلاهی
از گوشه ی جالیز کلاغی بپرانَد
حالا که جهان پُر شده از جُرم و جنایت!