او هیچ نداند که نداند که نداند
با اینهمه بگذار کماکان بنویسم
تا عشق در آیین غزل زنده بمانَد"
بگذار 'مترسک' بکند شال و کلاهی
از گوشه ی جالیز کلاغی بپرانَد
حالا که جهان پُر شده از جُرم و جنایت!
بد نیست یکی مِهر به دلها بنشانَد
خوب است یکی طعمِ دل انگیزِ غزل را
با رایحه ی عشق به دنیا بچشانَد.
بگذار سکوتِ همه یِ حنجره ها را
این نعره ی مستانه به چالِش بکشانَد
معجونِ غزل را بخورانید به مُرده.
آن مُرده محال است کفن را ندرانَد
ما مثل سلاحیم، مسلّح شده با عشق
کافی است یکی ماشه ی ما را بچکانَد*