از هرچیز مقداری به جا میماند
دانه های قهوه در شیشه
چند سیگار در پاکت
و کمی درد در آدمی...
من تاریخِ آن شبی که
از عُمق وجود گِریستم را دقیقاً
به خاطِر سپردهام
نه برای آن شَب
بَلکه برای آن صُبح
برای آدمِ دیگری که روزِ بعد
به آن تبدیل شُده بودَم...
دلم برات تنگ شده..
باور کن برای نگفتن و ننوشتن همین چهار کلمه دست به هر کاری زدم ؛ هر کاری.