من تاریخِ آن شبی که
از عُمق وجود گِریستم را دقیقاً
به خاطِر سپردهام
نه برای آن شَب
بَلکه برای آن صُبح
برای آدمِ دیگری که روزِ بعد
به آن تبدیل شُده بودَم...
دلم برات تنگ شده..
باور کن برای نگفتن و ننوشتن همین چهار کلمه دست به هر کاری زدم ؛ هر کاری.
ریسمانِ پاره را دوباره میتوان گره زد.
دوباره دوام میآورد ؛
اما هرچه باشد ، یک ریسمانِ پاره است!
شاید ما دوباره یکدیگر را دیدیم اما در آنجا که ترکم کردی ، هرگز مرا نخواهی یافت:)