-๒ɭยє г๏๏๓-
موکلی چیزی داری آوین ؟ وگرنه چجوری میتونی آهنگ اولِ پلی لیستِ فیوریتمو به خودم تقدیم کنی؟🤣
لو رفتیم بچهااااا جمع کنید بریم😔😂
Ordinary.m4a
حجم:
3M
سوپرنچرال ؛ کستیل :
تو فکر میکنی خدا همیشه جواب میده؟ شاید سکوتش خودش نوعی پاسخ باشه.
برای سپیده عزیزم ✨
Mani6_144458239763023555.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
خاطرات یک خون آشام ؛ کلاوس :
مردم همیشه دربارهی عشق حرف میزنن؛ ولی عشق، فقط شکلِ خوشرنگ درد است.
برای ماهدخت ✨
-๒ɭยє г๏๏๓-
سلام آوینِ اتاق آبی صحبت میکنه . 💙 این جانب به مناسبت هفتاد تایی شدنش قصد داره اولین تقدیمی چنلش رو
قبلاً موقع تقدیمی دادن میگفتم
آوین ماه شیشه ای صحبت میکنه
دلم تنگ اونجاست🙂
Arhan @RozMusic.comArhan - Bad Ghol.mp3
زمان:
حجم:
6.5M
سوپرنچرال ؛ سم وینچستر :
خانواده فقط خون نیست. خانواده کسانیاند که وقتی همه چیز فرو میپاشد، هنوز کنار تو میمانند.
برای قشاع ✨
هدایت شده از - 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
ساعت سه نیمهشب بود که مادربزرگ آخرین نفس هایش را میکشید . نه در بیمارستان . توی اتاق کوچکش، روی تشکی که بوی باران و بهار نارنج میداد. پنجره باز بود و مهتاب رنگش را کرده بود سفید محض.
من کنار در نشسته بودم. نه جرات نزدیک شدن داشتم، نه توان فرار.
مادربزرگ از سالها پیش دیگر مرا نمیشناخت. آلزایمر آمده بود و ریخته بود توی حافظهاش مثل لکه جوهر روی کتابی پر از خط . اما در آخرین نگاهش، وقتی چشمان ابریاش را باز کرد، نگاهم کرد. انگار نه فراموشی در کار بوده، نه سکوت اجباری. گفت: «آبی... پسرم آبی دوست داره... نمیدونم چرا.»
آن آبی تنها کلمهای بود که از تمام واژههای دنیا برای من گذاشت.
روزِ بعد ، جنازه را بردیم سمت گورستان روستا. راه دور نبود، اما هر قدم شبیه یک اقیانوس بود. تاریک. بیکران. عمیق . پر از چیزهایی که روی سطح آن پیدا نیستند. مردم میرفتند و برمیگشتند؛ برایشان همین نزدیکی بود. اما من داشتم غرق میشدم. توی همین چند قدمِ سستِ خاکی.
هنگام تدفین ، بیل را از من گرفتند. گفتند: «تو نمیتونی... لرزش دستات زیاده.» روی قبر که خاک ریختند، مادرم بیصدا گریه کرد. من نه. من ته دلم چیزی میجوشید که اسمش گریه نبود. شبیه پارگی بود. شبیه کسی که تمام استخوانهایش را یکجا میشکنند، اما صدا از گلویش در نمیآید.
آنشب برگشتم خانه. رفتم توی اتاق مادربزرگ. هنوز بوی او میآمد. پتوها را باز کردم. زیر تشک، یک قاب عکس پیدا کردم. عکس کودکیام بود. پشتش با خطِ شکسته نوشته بود :«نوهام دوست دارد تهِ اقیانوس شنا کند .»
گریهام گرفت. نه برای مرگ. برای تمام دفعاتی که زنده بود و من فکر میکردم دیگر درکم نمیکند. برای آن کلمهای که آخر وقت گفت: «آبی...»
و من هیچوقت نفهمیدم چرا رنگی را به جای نامم انتخاب کرد. شاید چون درد همیشه رنگیتر از اسمهاست. شاید چون آبی، رنگ عمیقترین فاصلههاست... میان یک نوه و مادربزرگی که سالها گذشت تا دوباره کمی بفهمند هم را. درست در لحظهای که دیگر برای فهمیدن، هیچ موجی باقی نمانده بود .
- از طرف آیلا برای blue room عزیز 🤍