صداهایی را بیرون از دنیایِ رنگیرنگیِ خیالباف میشنوم.
'این همه لشگر آمده به عشقِ رهبر آمده.'
از خیالباف میپُرسم:«پس این اَشک ها چیان دیگه؟»
بیخیال جواب میدهد: "اَشکِ شوقان دیگه!"
_ آقا چرا چیزی نمیگن؟ سلام نمیکنن؟
_ هومم... مکث کردن ملت ذوقِشون رو خالی کنن.
میخواهم جوابی حوالهاش کنم که نگاهم به مُشت گره کردۀ بابا میاُفتد که با جوش و خروشِ مردم و موجِ شعارها، بالا و پایین میرود. رویِ اَنگشتاناش اَنگشترِ عقیقی که یادگارِ آقاست نشسته و چفیهای که مهمانِ شانههایِ آقا بوده است، رویِ شانههایش خودنمایی میکند. حسرت بر روحم دست میکشد. کاش من هم یکی از آن دیدارهایِ خصوصی را تجربه میکردم. اصلا یکی از هدفهایم این بود که انقدر فیلمنامه بنویسم و فیلم بسازم برایِ ولایتِ امام زمان و شهدایِ این سرزمین، که شاید روزی به چشمشان بیایم. که شاید یك روز با یك بغل پُر از انگشتر و چفیه سراغ بابا بروم. عزیزترینهایم را نشاناش بدهم و با افتخار بگویم:« دیدی مالِ من از مالِ تو بیشتره؟»
نمیدانم چقدر از خیرگیام گذشتهاست که نگاهم را دنبال میکند. چفیه را از رویِ شانههایش برمیدارد و بیحرف، در دستانم میچپاند. انگشتانم را رویِ شیارهایِ پارچهاش میکشم. در دستانم جابهجایش میکنم و ریههایم را از عطرش پُر میکنم. و در نهایت صورتم را پُشتاش پنهان میکنم و میشکنم. نه اینکه در این صد و اندی روز نشکسته باشم، نه. ولی میدانم اینبار برایِ ترمیمِ خُرده شیشههای قلبم، چسبِ همهکاره هم ناتوان است.
مداح میخواند. مردم اَشك میریزند. هرازگاهی مهپاش ها هم مثلِ من و صاحبعزا هایِ اطرافم،بارانی میشوند و از تابشِ سوزانِ آفتاب، میکاهند.
این وسط، خیالباف دست بر شانههایم میگذارد و لب به دلداری میگشاید:"مهم اینه که میبینیش، نه؟ اصلا مگه نگفتی همین که تو هوایی که نفس میکشه، نفس بکشی برات بَس..."
لب میگزد و جملهاش را نیمهکاره رها میکند و مسکوت، شدت یافتنِ گریههایم را تماشا میکند.
کسی به جلو هولام میدهد. اینبار، وقتی سر بلند میکنم، میبینمشان. اَشكهایم را پس میزنم و رویِ آقایِ ایران متمرکز میشوم. به دنبال لبخندِ دلگرم کنندهای که در قابِ شیشهایِ تلویزیون میدیدم، میگردم. به دنبالِ آن رُخِ پُرصلابت. به دنبالِ چشمهایی که آرزویِ شهادت را فریاد میزدند.
تنها چیزی که مییابم، پیکری بیجان است که بینِ پرچمِ ایران پیچیده شدهاست.
آقا میرود و تهران را بیفروغتر از قبل رها میکند.
آقا میرود و نجوایِ هقهقِ بافندۀ خیالهایم، در گوشم زنگ میزند.
-
[ح.ش]*
- کتابخورِ گلگلی.
صداهایی را بیرون از دنیایِ رنگیرنگیِ خیالباف میشنوم. 'این همه لشگر آمده به عشقِ رهبر آمده.' از خی
موقعِ نوشتنش گریه نکردم، بینِ گریههام نوشتمش =)
هدایت شده از پوکی
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگفتند روزی از کشور فرار میکند و همهچیز را با خودش میبرد
اما رفت
نه چمدانی در دست داشت
نه گنجی بر دوش
تنها با یک تابوت رفت
و با انبوهی از اشکِ کسانی که
برای بدرقهاش آمده بودند🖤