[آخرین روزِ شهریور.]
- کتابخورِ گلگلی.
[آخرین روزِ شهریور.]
میدونم خیلی زشت شده، ولی روزِ بوسیدنیای بود عاشقشم :>
- کتابخورِ گلگلی.
اینو هم خریدم و الان اینجوریام که:✨🌟💘🎀🌷
آره بچهاجون من قبلاً پیدیافِ دستۀچهارم ُخونده بودم. ولی نداشتمش که-🙏🏻
- کتابخورِ گلگلی.
اینو هم خریدم و الان اینجوریام که:✨🌟💘🎀🌷
(کتابو از پلاستیکش درمیاره*)
+ چقدر خوشگله این کتابه. ولی مگه نگفتی خوندیش؟
- آره مامان، ولی تو کتابخونهم نداشتمش.
(صفحۀ اولشو میخونه و جوری بهم نگاه میکنه انگار آدم فضایی دیده*)
+ واقعا یك و سیصد دادی واسه کتابه؟
- عام. مثلِ اینکه-
+ حسنا خر شدی باززز؟
- مثلِ اینکه.
(چند ثانیه بهم نگاه میکنه*)
+ برو بابا. تو درستبشو نیستی.
وقتی سیدنصرالله شهید شدن، با اینکه نمیشناختمشون، کلی گریه کردم.
اونموقع، عکسِ آقا رو، برایِ اولینبار گذاشتم پروفایلم.
به هرحال، اونموقع اونقدرا هم ترسناك نبود. اونموقع آقا رو داشتیم =)
- کتابخورِ گلگلی.
*/ حرمان یعنی محرومیت و بیبهره موندن از کسی یا چیزی که عزیز و خواستنیِ.
حسِ دردناکِ نرسیدن.
نداشتنِ چیزی که یه زمانی بوده و دونستنِ اینکه دیگه برنمیگرده.