eitaa logo
- کتابخورِ گل‌گلی.
83 دنبال‌کننده
177 عکس
35 ویدیو
0 فایل
آقا یه بغل پُر از کتاب مارو نجات داد. منم همون سوالی که بیلبودهایِ تهران دارن، ماکان واقعا کجاست؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از فاموتیدین.
دارم سکته میکنم تلویزیون این چیزا چیه نشون میدی ؟ بعد زیرنویسم میکنی "تهران اماده میزبانی بدرقه‌کنندگان امام شهید است؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "
*/تمامِ آرزویِ من بودی و رفتی.
مداح روضۀ امام‌علی می‌خوند، ما واسه آقا گریه می‌کردیم =)
هدایت شده از بَـسـام.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این که دیگه گریه زاری نداره:)
هدایت شده از Different Days
به قطره قطره‌ٔ خونم قسم که می‌خواهم مرا به خاک سپاری و خود بلند شوی.. “ @My_camera „
قرار بود پُشتِ آقا نماز بخونم، نه براشون.
- خیالِ محال' امروز، روزِ خیال‌هاست. حداقل برایِ من اینطور است. صبح که چشم‌هایم مَدد باز شدن گفتند، خودم را به بی‌خبری زدم. مثلِ روزهایِ دیگر به سقفِ اتاقم زُل زدم و منتظرِ بروزرسانی شدنِ مغزِ مشوش‌م ماندم. هنگامی که به کیفیتِ مدنظر رسیدم، تمامِ توانم را به کار بستم تا بدونِ اینکه مجبور به رهایی از تخت باشم، موبایلِ طفلکی‌ام را که رویِ زمین رها شده بود، بردارم. پس از جدل با پتویی که در دست و پایم می‌پیچید، موبایلِ مسکوتم را چنگ زدم. روشن‌اش کردم و نوتیفِ پیامکی که برایم آمده بود را باز کردم. "مراسمِ تشییعِ.." دیگر نخواندم. موبایل را به گوشۀ دیگرِ تخت پرتاب کردم و در خودم جمع شدم. آن بخش از من، که معمولا بارِ اضطراب‌هایم را به دوش می‌کشید، نجوا کرد: "توروخدا گریه نکنیااا! اونطوری گریه هات تموم می‌شن. مگه واسه امروز نیازشون نداری؟" به سادگی‌اش خندیدم. تمام شوند؟ آن یکی که که خیال‌هایِ زیبایی می‌بافت مداخله کرد "اصلا فکرکن این پیامه، دعوتنامه واسه بیته!" خواستم بر سرش بکوبم که بی‌سواد، آن خوشبختی که راهیِ بیت می‌شود که پیامکی دریافت نمی‌کند. اَما لحظه‌ای به شَك افتادم، شاید هم می‌کرد؟ من که خوشبخت نبودم. نمی‌دانستم. صدایِ غُرغُرهای مامان که در خانه می‌پیچید،این بار من را خطاب قرار داد:« دیر شد! نمیای خودمون می‌ریم. ببین کی گفتم!» بغض در صدایش شلنگ‌تخته می‌انداخت. من هم با صدایی که با غمِ صدای او رقابت می‌کرد، اعلامِ بیداری کردم. دل از تخت کندم. درِ کُمدم را گشودم. دستم به سمتِ روسری و پیراهنِ مشکی‌ام دراز شد، اَما نگاهم بی‌اختیار رویِ روسریِ سورمه‌ای رنگم نشست. ذهنم هم به پیروی از نگاهِ پُرحسرت، پَر کشید به خاطره‌ای که برمی‌گشت به چندماهِ قبل.. همان روزی که رفیقِ تازه خوشبخت شده‌ام _که به در و دیوار بیت متبرك بود_ کُمدم را می‌کاوید. خیرسرَش آمده بود من را که تشنۀ کلامی از آقایِ آن خانه بودم، سیراب کند. یکدفعه دستش را به کمر زده و با اشاره‌ای به همان روسریِ سورمه ای گفته بود:« خواستی بری دیدارِ رهبری، اینو بپوش. بدجور با تمِ بیت می‌خونه!» آن روز منی که تا به‌ حال هوایِ رفتن به بیت به کله‌ام نخورده بود را، هوایی‌ کرد. پردۀ خاطراتم را کنار زدم و به پونزدهِ تیرِ هزاروچهارصدوپنج برگشتم. پیراهنم را پوشیدم و روسریِ سورمه‌ایِ ذکر شده را با وسواس رویِ سرم تنظیم کردم. هول‌هولکی عکسی گرفتم و صفحۀ چت‌م را با همان رفیقی که قبل‌تر گفتم باز کردم. عکس را برایش ارسال کردم. ریپلای‌اش زدم که: دارم میرم دیدارِ آقا! منتظرِ جواب نماندم و عزمِ رفتن کردم. در گیرودارِ بستنِ کفش‌هایم، لحظه‌ای خیرۀ عکسِ کنجِ خانه شدم. قابی که شب‌ها راهِ خانه تا تجمع را طی می‌کرد و همراهِ با پرچم‌ها بالا می‌رفت. دست دراز کردم تا تشییعِ عزیزِ ایران را هم نشان‌‌اش بدهم. صدایی در پَسِ ذهنم مخالفت کرد:"اونجا همه‌اش آقاست. کجا می‌بری این تیکه کاغذو؟" بیراه هم نمی‌گفت. آن موقع با قابِ سیدعلیِ خامنه‌ای خداحافظی کردم‌ و حالا‌ همینطور که مترو، مهمانانِ سیاه‌پوش‌اش را به رُخم می‌کشد، سرم را رویِ شانۀ مامان که مدام می‌لرزد، می‌گذارم. می‌دانم در موبایل‌اش چرخ می‌زند و چشم‌هایِ خیس و شانه‌هایِ لرزان‌اش مقصری به جز اکسپلوری که تصویرِ آقا گوشه گوشه‌اش را تصرف کرده است، ندارد. فقط او هم نیست. خانمِ کناری‌ام برای خودش روضه می‌خواند و گریه می‌کند. خانمِ دیگری موهایِ دخترِ کوچك‌اش را می‌بافد و گریه می‌کند. دختری در آینۀ جیبی‌‌اش، خود را وارسی می‌کند و زیرِلب با لهجۀ اصفهانی، غُر می‌زند که:«ضدآفتابم پاک شد. اه.» و با این حال گریه می‌کند. دقت که می‌کنم می‌بینم خودم هم گریه می‌کنم. ایستگاهِ آزادی دو سومِ مسافران را در بر می‌گیرد. شعار گویان، خودمان را به جمعیتِ منتظرِ میدانِ آزادی می‌رسانیم. روی چمن‌هایِ میدان می‌نشینم و انتظار می‌کشم. خیال‌بافِ درونم، از ناکجاآباد پیدایش می‌شود و زیرِ گوشم زمزمه می‌کند:"ای پسرِ فاطمه، منتظرِ تو هستیم.." و من هم زیرلب‌ تکرار می‌کنم. تکرار و تکرار و تکرار. و تا وقتی صدایی فریاد می‌زند:«اومدن! اومدن!» کم نمیاورم. بلند می‌شوم و بیهوده گردن می‌کشم، بلکه لابه‌لایِ پرچم‌هایِ سُرخ، اثری از آقا را جویا شوم. خیال‌باف، فرمان را به دست می‌گیرد: "اینجا تو و مامان‌ت دیر کردین. تو هم داری غُر می‌زنی که باید زودتر راه می‌افتادید و جا خوب ها رو گرفتن. به خاطرِ همین خوب آقا رو نمی‌بینی. ولی یکم بعد که آدمای دوروبرت شروع به شعار دادن می‌کنن، اون رویِ جوگیرت بالا میاد و مثلِ خرگوش بالا پایین می‌پری و بلند بلند شعار می‌دی. اون موقع کلا یادت می‌ره ناراحت بودی. "