- کتابخورِ گلگلی.
خب آخه بدبخت، همین آدما رفتن که اون کوه مونده.
از این عکس، کشورش رفته(بحرین*)آشغالاش(پهلوی و دیگر دلقكهایِ مذکور*) موند..- آخ ببخشید، اونا هم فرار کردن =)))
- کتابخورِ گلگلی.
*
آخرین کتابِ بهار؟
(جدیجدی بهار تموم شد برگام-*)
من بشخصه ‹چایت را من شیرین میکنم› ُ دوست داشتم. ولی حقیقتا سناریوهایِ این کتاب واسم تکراری ُخیلیخیلی شبیهِ جلدِ قبلی بودن. بازم شخصیتِ دختر نمیدونست چی به چیه و همینجوری از آسمون افتاده بود وسطِ داستان. بازهم تعقیب و فلان و فلان...
رومخ بود کلاً. همهش یا یکی میمُرد، یا مفقود میشد، یا یدفعه کسی که قرار بود مُرده باشه زنده میشد. (این وسطا یکی از شخصیتایِ موردعلاقهم مُرد. و راستش حتی گریه هم نکردم واسش. فقط اینجوری بودم که الااان فکر کردییی داستان جذاببب شددد زنیکههه؟خطاب به نویسنده*)
و اینکه هیچ شخصیتی فامیلی نداشت. شاید نویسنده دلیلِ معقولی واسهش داشته باشه. ولی من حس میکردم کسایی که داستانشون ُدنبال میکنم هویت ندارن.
برایِ من خیلی چیزا مُبهم بود از این کتاب. و درکل با اینکه قلمِ نویسنده از جلدِ قبلی قویتر بود، ترجیح میدم برم چاییشیرینمو بخونم تا بیروت ُ🙏🏻.
من واقعا حسِ ناکافی بودن دارم با این آمار😭. میشه لطفاً این پیامو فوروارد کنید؟ شاید یکی از پروانههایِ شما یه نگاه به اینجا انداخت :>
مامان بابام تو راهِ بهشتن.[کربلاء*]
اونوقت من رو کاناپه نشستم و در تلاشم بفهمم این حجم از بیسعادتی _و نامهربونی از طرفِ مامان ُبابام_ طبیعیه یا نه.