eitaa logo
𖦹𐙚𝐁𝗼𝗼𝗸 𝐓𝗲𝗿𝗶𝗮فوررگباری!
463 دنبال‌کننده
670 عکس
652 ویدیو
12 فایل
٭جای چرخیدن تو اکسپلور،یه لیوان چای بیار دوتا دونه پست کتابی ببین!٭ تولــــٰد؟𝟏𝟒𝟎𝟒/𝟖/𝟔🪄 𓂃 کپی؟ خلاقیت خودت ستودنیه𖧧>> لفت؟بزاری‌ روی بیصداکه‌ بهتره:» 492members✈️495members قول بده با کتابات خوب رفتار کنی>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز 31 آگـوست خاستگـاری کـردنه🚮🛐
𖦹𐙚𝐁𝗼𝗼𝗸 𝐓𝗲𝗿𝗶𝗮فوررگباری!
میدونم زوده ولـی بـرای تولـد کـانـآل کـلی برنامه دارم و در عیـن حال برنامـه ای ندارم 😭🦢 𓂃
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
🔥❤️‍🔥 🤭😶‍🌫 فایل دوربین مداربسته برای چندمین بار پخش شد...نازگل، درست چند دقیقه قبل از مrگ مادرش، آروم چیزی داخل لیوان ریخت...همون لحظه صدای نازگل از داخل فایل صوتی پخش شد:«همه تقصیرا رو میندازیم گردن سارا... آرتین اونقدر عaشقمه که حتی یه لحظه هم به من شک نمی‌کنه.» رنگ از صورت آرتین پrید.گوشیش از دستش افتاد.«نه... نه... این امکان نداره...» تمام این مدت...به زنی تهمت زده بود که تنها گناهش عaشق شدنش بود.تمام این مدت... قa/ت_ل واقعی رو توی آغoش گرفته بود. با دست‌های لرزون شماره ساراروگرفت... «شماره مورد نظر خاموش می‌باشد...» آرتین روی زاnوهاش افتاد و برای اولین بار، با صدای بلند گریه کرد...اما دیگر خیلی دیر شده بود...❤️‍🔥 𝑱𝑶𝑰𝑵:https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +پسره فکر میکرد زنِ‌اجباریش قاtل مامانشه درحالی که تغصیر عشgش بود🥶🤭
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
تمام صحنه‌هایی که سارا گریه می‌کرد و قsم می‌خورد بی‌گناهه، جلوی چشمش زنده شد... با پاهای لرزون به سمت نازگل رفت. «همه اینا... دروغه، نه؟» نازگل لبخند زد...همون لبخندی که یه عمر عaشقش بود.«نه آرتین... ولی تو فقط یه اشتباه کردی... اونم اینکه زیادی حرفای منو باور کردی.»sیلی محکمی توی صورت نازگل نشست.آرتین با صدایی که از گریه می‌لرزید فریاد زد:«سارا کجاست؟!» نازگل با خونسردی شونه بالا انداخت. «اگه هنوز زنده باشه... شاید یه جای این شهر باشه.» 𝙅𝙊𝙄𝙉:https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 ☕️ 🥵💆🏻‍♀
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ -ســـــاعـــــت 24 پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻‍♀️🕯 -20 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻‍♀️🕯
هدایت شده از 6صبح پاک کن
بـالـاخـره‌پـیـنـتـرسـت‌اصـلـی‌ایـتـارو یـافـتـم‌بـراتـون🤫💕🍬𓍯 یه خانوم خوشگل‌ل واسه برداشتن پروفایلش و والپیپرش قطعاً میاد یه کلبه پاستیلی و دلنشین😌🍭💗˖ ࣪⭑ ➛⊹ִֶָ ࣪JOIN •.• :' https://eitaa.com/kollbe_pastilie فقط دخترا بیان ببینن این چنل رو، غوغا کرده تو ایتا👐🏻✨💕 🤡⭐️🪁
هدایت شده از گسترده لومیو
بعد از مرگ مادرم شب و روز سر چهارراه‌ها گل می‌فروختم تا بتونم با پولش سفته‌های پدرم رو از صاحب‌کارش پس بگیرم. نزدیکی‌های شب به خونه برگشتم و به محض ورود من پیرمردی که میدونستم صاحبکار بابام هست با نگاه ناپاکش بهم خیره شد. - نیلدا دخترم لباس‌هات رو بپوش باید با اقا منصور بری، پولداره زندگی خوبی برات می‌سازه. از من میخواست با مردی برم که از پدرمم پیر تره؟! چند قدم عقب رفتم ولی منصور نزدیک اومد و دستم رو کشید که یهو دستای بزرگی روی شونه‌هام نشست و باعث شد به عقب برگردم. با دیدن مرد جوونی که هرروز دسته‌گل‌های بزرگ و پلاسیده رو ازم می‌خرید متعجب نگاهش کردم. - تو کی هستی! تو خونه من چیکار میکنی تو مردک؟ با اجازه‌ی کی وارد خونم شدی؟ در جواب پدرم محکم دست منو گرفت و با کشیدن من به سمت تن خودش منصور رو پس زد و غرید: - هرچی بدهی به این مردک داری رو من صاف میکنم در عوض دخترت زن من می‌شه؛ بگو عاقد بیارن... https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44