تو کلا درد منی
درمانم شده بودی ولی..
درمانت از صدتا درد دردناکتر و در عین حال شیرینتر بود...
#دلبری
, @Book_Play 📓
روستا در سکوتِ مرگ فرو رفت. «خدا بیامرزش» زمزمه میکردند، اما در چشمانشان چیزی جز هراس موج میزد.
شبها، سایههایی در کوچهها میرقصیدند که به هیچکس شباهت نداشت.
در خانهی انبار، پارچهی نیمهخشکی با لکهی تیرهی غیرعادی یافت، بوی آهنِ کهنه میداد. مردان روستا با چهرههایی سنگی، هر پرسشی را خفه میکردند. «ما نمیخواهیم بدانیم»
انگار حقیقت، خودِ هیولا بود.
روز تدفین، همه در عجله بودند، گویی میخواستند سایهی سنگینی را که بر سرشان افتاده بود، زیر خاک پنهان کنند. غروب همان روز، صدای خشخشی از خانهی متروکهی کنار قبرستان شنید، صدای نفس کشیدنِ کسی که نباید آنجا باشد. پنجرهی سوراخدارش را دید که پردهی پارهاش در باد تکان میخورد، و لکهی تیرهی دیگری روی چهارچوب فلزیاش برق زد.
دیگر هیچکس از مرگ حرفی نزد، اما سکوت، فریادِ پرسشهای بیپاسخ بود.
#کلامی_از_جان
, @Book_Play 📓
«خلاصه کتاب»
«جوجهاردک زشت درون» حکایتِ آشنایِ همهی ماست؛ همان قصهای که در آن، نقابهای قشنگمان گاهی سنگینی میکنند و حقیقتِ درونیمان، زیرِ لایههای ترس و شرم، گم میشود.
دبی فورد در این اثرِ لطیف و بیدارکننده، به ما میگوید که آن «نیمهی تاریک»، نه غریبهای ترسناک، بلکه همان گنجینهی پنهان و تکه گمشدهی روح ماست. او با قلمی صبور، دستمان را میگیرد تا یاد بگیریم با آغوش باز به استقبالِ ضعفهایمان برویم؛ چرا که پیلهیِ همین ناخوشایندیهاست که قرار است به پروانهی تواناییهای پنهانِ ما تبدیل شود.
اگر میخواهید با خستگیها و ترسهایتان آشتی کنید و یکبار برای همیشه، تمامیتِ شیرینِ وجودتان را در آغوش بگیرید، این کتاب دعوتیست برای بازگشت به خانهی امنِ جانِ خودتان☘؛
#خلاصه_کتاب
#جوجه_اردک_زشت
, @Book_Play 📓