برای زنده ماندن و زندگی کردن آدم باید وصل باشد ، به آدمی ، خانهای ، اتاقی ، پنجرهای ، باید وصل باشد به ماندن ، دل بسته بودن ، ذوق کردن ، آرزو داشتن.
گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم .
روزها در راه / شاهرخ مسکوب
موری گفت:
میدونی چیه؟ من به اندازه سابق زنده نیستم. اما هنوز هم نمرده ام. چیزی در این وسط هستم.
چه کسی میداند عشق با این همه زیبایی
چه رنگی دارد ؟!
من فقط میدانم عشق رنگی است که
به هر کسی نمی آید !
شاید نتونم وقتی زندگیت تاریکه همه چیز رو روشن کنم اما قول میدم کنارت بیدار بمونم تا وقتی که دوباره خورشید برات طلوع کنه.
الان وقت گوش دادن به آهنگ های غمگین ، نگاه کردن به سقف و گریه کردنه .