فکـر میکردم که بدتـرین چیز تـوی زنـدگی اینه که سرانجام تنـها بشی ، اما نیست بدتـرین چیزتوی زندگی اینه که با آدمـایی بیفتی که بـاعث بشـن احسـاس تنهایـی کـنی . . ؛
- آخر چطور میشد عاشقت نشوم ؟
تو راه فراری باقی نگذاشته بودی .
دنیا شب بود، و تو ماه .
به هر طرف سر برمیگرداندم، نور تو بود .
و نـاگهان دیگر نمیخواهم هیـچکس مرا آنقدر عمـیق بشـناسد ؛ و این عجـیب است ، چون همیشه دوست داشتم کسی روحـم را بفهمد و بـا آن پیوند بخـورد .
اگر سـخن گویم ، دردم تس کین نمییـابد ،
و اگر لـب فرو بندم ، چگ ونه آن از من دور شـود ؟
من ترجـیح میدم یکی بهـم بگه دیـگه نمیخوام باهـات حـرف بزنم تا اینکه بی مـحلی کنه و حـرف نزنه ، خـودم برم به نـظرم انسـانی تر هم هست .