به دنبال عدالت گشتم ؛
رو به رویه خانه ای زیبا فردی را دیدم درون زباله ها دنبال ذره ای نان..
خیابان را گشتم ؛
جوانی را دیدم پر از اندوه
معشوقه اش گیسو هایش را به دیناری فروخته بود
دخترکی زیبا را دیدم بر روی صندلی چرخ دار
مشغول تماشای بچه های در حال بازی
نگاهی پر از حسرت
سکوتی پر از غم
نگرد نیست زندگی بی معنا میشود.
-عسل آقایی.