آخهـ فک کن،مدادرنگی و صفحه سفید و گوش کردنِ روایتِ انسان از ازل!!ذهنت نقاشیِ جهان رسم میکنهـ و دستات در اندازه کوچکتر کاغذ رنگی میکنهـ.... 🌱🐳
دو روزه دارم بهـ انواعِ سرگرمی ها(شما بخوانید کارهایِ روی زمین مانده ی منتظر من) چنگ میزنم تا کمتر به چشمِ دلم بیاد کهـ چقــــــــدر دلتنگم. باید درس صبوری رو دوره کنم.تمرین میخواد ادامهـ دادن بهـ زندگی. 🫧
اینکهـ خودش توی زندگی مشترک اون چیزی کهـ میخواسته(چه بسا که از اول چیز اشتباهی رو خواستهـ!) رو پیدا نکرده، الان داره من که نگاهِ متفاوتی باهاش دارم رو نصیحت میکنه، برام خیلی خنده داره! میدونم دور از ادبه، ولی خب خنده داره!!
|امـ... ـا بعد|
بازار و بازاررفتن دوست ندارم! فقط مشتاق یک بازارم در این جهان؛ بازاری کهـ منتهی شود بهـ حرمِ امنِ با
چقدر دلم هوسِ نفس کشیدن در حریمِ حرم بابا دارد.
#سفرنامه.
|امـ... ـا بعد|
چهارشنبه...؛ _پارت۱_ #سفرنامه.
چهارشنبه شب؛
۱۴۰۲/۱۲/۱۶
_پارت ۲_
#سفرنامه.
سامرا، سکانس سوم در عراق.
خلوتی خیابان ها،تاریکی نسبی فضا،راهِ طولانی تا رسیدن بهـ حرم، سختگیری خدام و گشت، همه و همه و همه انعکاس یک کلمه اند؛ غربت.
دروغ چرا، خوب شروع شد اما یکهو اتفاقی تلخ کرد همهـ چیز را... اما میدانی، خوب شد، تلخیِ طبیعی دنیا را، شیرینی زیارتِ خوبان قابل تحمل میکند. آخ از تلاطمی که به دلم افتاد، ۳صفحه نوشتم و توسل کردم تا کمی آرام شدم.
حرم ۲امام و ولی بود اما ساده ترین بود.
زیباییِ بسیط بودن آنجا را با چشمِ دل نگاه میکردی به راحتی میدیدی!