سامرا، سکانس سوم در عراق.
خلوتی خیابان ها،تاریکی نسبی فضا،راهِ طولانی تا رسیدن بهـ حرم، سختگیری خدام و گشت، همه و همه و همه انعکاس یک کلمه اند؛ غربت.
دروغ چرا، خوب شروع شد اما یکهو اتفاقی تلخ کرد همهـ چیز را... اما میدانی، خوب شد، تلخیِ طبیعی دنیا را، شیرینی زیارتِ خوبان قابل تحمل میکند. آخ از تلاطمی که به دلم افتاد، ۳صفحه نوشتم و توسل کردم تا کمی آرام شدم.
حرم ۲امام و ولی بود اما ساده ترین بود.
زیباییِ بسیط بودن آنجا را با چشمِ دل نگاه میکردی به راحتی میدیدی!
وای کهـ چقدر بودنِ مزار مادرحضرت حجه"عج"-نرجس خاتون- خوشحالم کرد.نمیدانم احترام و محبتی کهـ این خانم را احاطه کرده فقط مرا سرذوق می اورد یا همه را!! و البتهـ کهـ همیشه ذوق داشت دلم برای هم نام بودنمان.☺️
میدانی اینجا پررنگترین اتفاق حسِ حضور و رد پای صاحب الزمان است،اینجا آرامشِ قلب را با بی تابی و بی قراری میابی.
|امـ... ـا بعد|
میدانی اینجا پررنگترین اتفاق حسِ حضور و رد پای صاحب الزمان است،اینجا آرامشِ قلب را با بی تابی و بی ق
دلیلم برای نوشتن در باب سفر سامرا.
امروز اولین جمعه ماه مبارک است. از دم دمای سحر اسم و یادشان چسبیده بود بهـ خط های فکرم....
دقایق آخر حضورمان در محضر عسکریین"ع"با نوای یا اباصالح مددی مداح کاروانی دیگر گذشت. راست میگفت؛ مدد از غیر تو ننگ است.
شب کهـ خسته بودیم میخواستیم برسیم راه و خیابان برایمان طولانی بود، صبح که نمک گیر صحن و سرایش شده بودیم راه کوتاه بود. رسم دنیایِ فانی.
_پایانِ پارتِ ۲_
فمنیست های بی سواد!
هیچ وقت بهشون حق ندادم.
حتی وقتی بهـ خاطر خانم بودنم محدود بودم.