حالا که صحبتش شد و من یکم بیحوصله ام اما همزمان یک احساس وظیفه خطیری دارم که حتما باید بگم و اگر نگم به رسالتم خدشه وارد میشه حتما صحبت های نیره سادات رو بخونید! 🤌🏻👇🏻
یهویی دقت کردم کهـ تا حالا استیکر سگ رو ندیدم! گشتم و اینا رو دیدم، شاید ندیده باشید؛ 🐶🦮🐕🦺🐕!
از نیم ساعت بعد اذان بیداره، یهو یادش اومد الان بپرسه چرا دم اذان بهش آب ندادم! 🦦
چقدر حرف و فکر ونظر و ایده بحث و.... میاد به ذهنم یا درباره اشون مینویسم یا یا یا.... ولی هربار که میخوام اینجا منتقل کنم، نمیشه!/:
_دوساعته نشستم جلوش حرف میزنم مثل بزی سرش رو کرده تو اینستا!! بهش میگم حواست به منه یا گوشی! میگه هردو! بزه دیگه! چیکارش کنم!!
_بنظرم ظهری یا عصری بود، ۱۵فروردین ۱۵سال پیش(۸۸) داشتم با دخترا بازی میکردم و متوجه ناخوشی مادرم و رفتنش به بیمارستان شدم و خب همون روز هم شد تاریخ تولدِ مرضیه سادات!
_بااینکهـ خودم کوچولو بودم ولی یادمهـ کهـ روزهایِ روشن تری بودند.(:
_هعی پیری؛ حالا این خانوم با۱۵سال سن از من قدبلندتر شده و تویِ دنیایِ هزارتویِ نوجوونی داره دنبالِ خودش و آینده اش میگرده!
_هدیه هم "کتاب" میخواد، فال نیکی ست!"