هدایت شده از معلم روزهای آبی
.
از نوح در مورد اون سال های طولانی عمرش بپرس؛ آیا تموم نشد؟ از سلیمان در مورد ثروت زیادش که از مغرب تا مشرق بود بپرس؛آیا تموم نشد؟ از داوود در مورد قدرتش بپرس؛آیا تموم نشد؟ از فرعون در مورد دریایی بپرس که شوری اش، شیرینی آن ملک و فرمانروایی اش را از بین برد..جواب همه شان این خواهد بود که: به دنیا و جزییاتی که خودتون از آن مطلعید؛ دل نبندید و اگر دل بستید حداقل بدانید که تمام می شود !
.
حالِ خوبی ندارم. دمای بدنم هشدارِ تبِ شبانه ی دوباره را میدهد. سرم سنگین شده است و گردنم زیر بارش خم تر.صدای سرفه هایم بیشترین چیزی ست که در ۲۴ساعتِ گذشته شنیده ام.تنم ناز میکند، دقیقه ای از فرط گرما تحمل پیراهنی نازک هم ندارد و دقیقه ای خود را در یخبندان تصور میکند و می لرزد.
قبل تر ها خواب مسکن خوبی بود،حتی گاه داروی شفابخش به حساب می آمد اما مدت زیادی ست که کیفیتِ قبل را ندارد و مشتری مداری نمیکند با من!
کتابِ امشب فداکاری میکند و نقشِ نخود سیاه را بازی میکند برای ذهنم، حواسش را پرت میکند از رنجِ تنم.
قاشق چایخوری را تمام کردم( اشتباه نکنید، درست است خیلی گرسنه ام ولی نخوردمش، صرفا عنوانِ کتابی ست که دارم یادداشت پایانی اش را مینویسم.)، به گمانم من تنها کسی هستم که از داستان های ساده و کوتاهش، برداشت فلسفی کردم و فلسفی ترین داستانش را کوتاه ترین داستانش میبینم،عنوانش "سه چرخه" بود و دو صفحه بیشتر جا نگرفته بود.
دوست داشتم شخصیت پردازی هارا.دور از زندگیِ ایرانی جماعت ترسیم نشده بود بلکه از دلِ همین خانه و کوچه و خیابان و شهر و دیار بودند و قابل لمس، این هنر نویسنده را نشان میدهد که توانسته بود در روایتی،با ظرافت کسی را پررنگ کند که شاید اگر ما بودیم در نگاه اول، کمرنگِ این فرد را هم نمیدیدیم چه برسد به پررنگش.
جالب است این ظرافتِ قلم نه فقط در شخصیت های داستان بلکه در تمام زیر و بمش میشود دید.پرداختِ درست به جزییات تصویررسم میکنند در خیالات مخاطب.
خلاصه کنم، کتابِ خیلی آس و خاصی نبود ولی قشنگ بود. دمتان گرم که نویسنده شدید آقای مرادی کرمانی.
"۱۶خرداد ۱۴۰۳"
#کتابطور.
دل نازک شده ام و این خوب نیست.
دنیا برای نسخه ی دل نازکِ من جایی ندارد.
#یکخطی
|امـ... ـا بعد|
"با چه ذهنیتی به تراپیست و مشاور مراجعه کنیم؟!"
#روانشناسیطور.