eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
102 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
حالِ خوبی ندارم. دمای بدنم هشدارِ تبِ شبانه ی دوباره را میدهد. سرم سنگین شده است و گردنم زیر بارش خم تر.صدای سرفه هایم بیشترین چیزی ست که در ۲۴ساعتِ گذشته شنیده ام.تنم ناز میکند، دقیقه ای از فرط گرما تحمل پیراهنی نازک هم ندارد و دقیقه ای خود را در یخبندان تصور میکند و می لرزد. قبل تر ها خواب مسکن خوبی بود،حتی گاه داروی شفابخش به حساب می آمد اما مدت زیادی ست که کیفیتِ قبل را ندارد و مشتری مداری نمیکند با من! کتابِ امشب فداکاری میکند و نقشِ نخود سیاه را بازی میکند برای ذهنم، حواسش را پرت میکند از رنجِ تنم. قاشق چایخوری را تمام کردم( اشتباه نکنید، درست است خیلی گرسنه ام ولی نخوردمش، صرفا عنوانِ کتابی ست که دارم یادداشت پایانی اش را مینویسم.)، به گمانم من تنها کسی هستم که از داستان های ساده و کوتاهش، برداشت فلسفی کردم و فلسفی ترین داستانش را کوتاه ترین داستانش میبینم،عنوانش "سه چرخه" بود و دو صفحه بیشتر جا نگرفته بود. دوست داشتم شخصیت پردازی هارا.دور از زندگیِ ایرانی جماعت ترسیم نشده بود بلکه از دلِ همین خانه و کوچه و خیابان و شهر و دیار بودند و قابل لمس، این هنر نویسنده را نشان میدهد که توانسته بود در روایتی،با ظرافت کسی را پررنگ کند که شاید اگر ما بودیم در نگاه اول، کمرنگِ این فرد را هم نمیدیدیم چه برسد به پررنگش. جالب است این ظرافتِ قلم نه فقط در شخصیت های داستان بلکه در تمام زیر و بمش میشود دید.پرداختِ درست به جزییات تصویررسم میکنند در خیالات مخاطب. خلاصه کنم، کتابِ خیلی آس و خاصی نبود ولی قشنگ بود. دمتان گرم که نویسنده شدید آقای مرادی کرمانی. "۱۶خرداد ۱۴۰۳" .
دل نازک شده ام و این خوب نیست. دنیا برای نسخه ی دل نازکِ من جایی ندارد.
فقط من همستر بازی نمیکنم. 🚬
کثافتِ محض. .
زنگ میزنی؟! 📞 .
|امـ... ـا بعد|
"با چه ذهنیتی به تراپیست و مشاور مراجعه کنیم؟!" .
و گاه تمامِ جرمِ انسان، ضعیف ماندن است. .
ساعت را نگاه میکنم،الان که انگشتانم کیبورد را لمس میکنند و حروف با کنارهم نشستن کلمه میسازند، عقربه کوچک ساعت، عدد ۷ و عقربه بزرگ جایی میان عدد ۴ و ۵ را نشان میدهد. غروب روز پنجشنبه است. فروشگاه هستم، اولین روز کاریِ این هفته ام را ۳ساعت پیش آغاز کردم. درب ورودی تمام شیشه است، من تمام عابرین را میبینم و آنها هم من را._آه! حال که از این درب مینویسم این را هم بگویم این عدم وجود حریم و پوشش بین من و دنیایِ خارج از فروشگاه چقدر عذاب آور است. مدرن زندگی کردن را دوست ندارم حتی زمانی که به جبر به آن تن میدهم و سودمند است. بگذریم، بهتر است._ قبل از این که نوشتن شروع کنم،پشت میز، روی صندلی چرمِ چرخدارِ فروشگاه نشسته بودم، دست زیر چانه زده بودم به تماشای جهانِ شلوغ و سریع و گرمِ آن سمت شیشه. پسری با قدم های بلند رد شد،قدبلندش گمراه کننده ی سنش است اما درنظرم کمتر از ۱۸سال دارد، رنگ پیراهنش را با بند زردِ ساعتِ بزرگش ست کرده است، خوش سلیقه است. زنی با موهای دودی رنگ و کت سبز جیغ و کیف دستی کوچک سفیدرنگی در مسیر مخالفِ پسرِ زرد پوش قدم برمیداشت. مرد میانسال با مو و سیبیل جوگندمی درحالی که عینکِ گردِ قاب مشکی اش را با آستینِ چهارخانه ای سفید آبی اش پاک میکرد پا گذاشت روی ارتفاع پیاده رو و به سمتِ همسایه ی گوشت فروشمان سرعت گرفت. مردی با عینک آفتابی ظریفش ۲۰۶ سفیدِ تمیزش را مقابل فروشگاه پارک کرد، کت طوسی اش را از صندلی کنار برداشت، از ماشین پیاده شد،تلفن را در جیب پشتی شلوار چپاند، کت را روی پیراهنِ سفیدش پوشید، ماشین را قفل کرد و پشت کرد به فروشگاه و با نگاه خیره به سمت چپش و رصدِ عبور و مرور ماشین ها از خیابان عبور کرد. دخترک بامزه با پیراهنِ کلوشِ قرمز رنگ که با لپ های گل انداخته اش ست شده بود درحالی که دست مادرِ عینکی و چادری اش را گرفته بود با او حرف میزد و حین ادای کلمات سرش را تکان میداد و تکانِ موهایِ فردرشتِ خرگوشی بسته شده اش به دلبر بودنش اضافه میکرد، از سمتِ راست قابِ نگاهم وارد شدند و قدم زنان از دیدرسم رفتند. آدم ها با انواع جنسیت، سن، تفکر، عقیده، تربیت، هویت، باور، هدف،انگیزه، سلیقه، مدل و انتخابی هرروز از کنارم، مقابلم، پشت سرم و حتی از وسط زندگی ام رد میشوند. بعضی ها می آیند کهـ بمانند، در جایگاهِ دوست، همسر، فرزند،همکار و.... نقطه اشتراک این دسته ی ماندنیِ وفادار، رفیق بودن آنهاست، در غیر این صورت چه کسی را میشود انقدر طولانی مدت دوست داشت و ناراحتی ها هم نتوانند فاصله ایجاد کنند بین من و او؟! بعضی ها هم می آیند که بروند،اصلا ماندن را بلد نیستند،میبینم انها را، باآنها میخندم، گریه میکنم و مدتی زندگی میکنم بعد میبینم نیستند، انگار که از اول خیال بودند و وهم. ممکن است زخمی ام کرده باشند، ممکن است رد طلایی زیبایی در روزهایم جا گذاشته باشند، ممکن است رفتارشان به سان تخته سیاهِ مدرسه، درسی برای من باشد،ممکن است گره های زندگی ام را کم یا زیاد کنند،کسی چه میداند؟! شاید رفتن انتخابشان نباشد، به اراده من هم نباشد و دست تقدیر روزگار دخیل باشد، این مهم نیست که حضورشان چه مدت بوده،مهم نیست که چرا رفته اند، فکر میکنم مهمتر این است که نرگسِ قبل و بعد آنها تغییر کرده است؟! و در آن طرف داستان هم همین است، خود من انسانِ ماندنی فردی میشوم و انسان رفتنی در زندگی خیلی ها و تاثیر مثبت و منفی ام در زندگی دیگران اجتناب ناپذیر است، چون انسانم و انسانِ بدون کنش بی معناست. تمام عمرِ انسان پر است از دست و پنجه کردن با ماندنی ها و رفتنی ها، و حاصل این جنگ چیزی نیست جز تجربه و بزرگ شدن. و در انتها هم همه، مثل افراد آن سمت شیشه رهگذریم، بلاشک روزی میرویم از این کره ی خاکی و حتی معلوم نیست تا کی اسممان بین زنده های این دنیا تکرار شود. الان که میخواهم نقطه پایانی یادداشت را بگذارم عقربه کوچک ساعت روی ۹ قرار گرفته و عقربه بزرگ منتظر چند ثانیه کوتاه است تا برسد به عدد ۷. لا به لای نوشتن،۲۷مشتری را پاسخ داده ام. از غروب خیلی گذشته است، آسمان تیره و شهر روشن است. ۱۴۰۳/۳/۲۴
فکر کنم مدل لباسی که میخوام بدوزم رو ۸۰درصد اطرافیان دیدن، میشه وقتی دوختم و به تنم دیدید بازم خیلی ذوق کنید و بگید قشنگه؟!چون باوجود خرید پارچه هنوز تردید دارم. 🥲 .
بُعد ترسناکِ چالشی اینجاست کهـ؛ بعد از خواندن صدها کتاب،دیدنِ هزاران فیلم، شنیدن میلیون ها تجربه ی زیست،همچنان زندگی برای هرکس، مجموعه ای از آزمون و خطاست و این خصلتِ اجتناب ناپذیرِ انسان است. .