eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
102 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
+بلاخره کتابخانه نیمه شب تمام شد! _نمیدانم چنددفعه شد،شروع میکردم به خواندن، ۱۰۰صفحه نمیرسید کنار می گذاشتمش،بعد مدتی دوباره همین چرخه! درعین حال که مشتاق بودم به خواندنش نمیتوانستم ادامه بدهم ورق زدن صفحه هایش را، امااین آخرین بار توانستم و تقریبا از همان صفحه صد به بعد جذابیتش آغاز شد.علی الظاهر مشکل از همان شروعِ غیرِ جذاب بود! قلم نویسنده و به طبع انگلیسی بودن، ترجمه ی مترجم، روان و دوست داشتنی بود، اما نمیتوانم بگویم بهترین بود چون نسخه های دیگر را ندیده ام. نمیشد قدم بعدیِ نورا سید، شخصیت اصلی داستان را حدس زد، و این تنها نقطه قوت و کشش کتاب بود،اما نه آنقدر که زود تمام بشود. غالب مشکلاتِ نورا را همه لمس کرده ایم، همه گاهی معنا را گم میکنیم،برای مان پیش می آید دیگر انگیزه و توانی برای ادامه زندگی نداریم، اما همه مثل نورا شانسِ تجربه ی کتابخانه ی نیمه شب را نداریم و مت هیگ با مهارت این تخیل دقیق را نوشت تا بگوید انتهای ناامیدی ها پایان باز است یا نه. کتابخانه ای که به ما فرصت میدهد حسرت های زندگی مان را تجربه کنیم تا بفهمیم کدام حسرت حقیقی ست و جای تلاش دارد و کدام یک پوچ است! نورا در تجربه های مختلفش، وقتی از یک مدل زندگی به مدل بعدی میرفت و خودش را در قالب های مختلف و متنوع میدید کم کم نگاهش وسعت گرفت، کم کم فهمش عمق پیدا کرد و متوجه شد جریان زندگی چیزی ورای او نیست،بلکه زندگی اش تماما وابسته است به نورا، یعنی خودش! آنقدر تبلیغ دیدم و شنیدم که منتظر یک شگفتی و تفاوت فوق العاده بودم که خب، ظاهرا فقط تبلیغ بود. بخوانید کتاب را،اگر اهل کتاب های عامه پسندید. .
تشنه ام، تشنه خوابی خنک. .
پیشنهاد ناسا را رد کرد. جایگاه تدریس در دانشگاه آمریکا را رها کرد. فقط چون نمیخواست آن علم برای دشمنان اسلام باشد. چمران شهید شد چون افق نگاهش محدود به خود نبود. .
چشم هایشان را گذاشته ام روبه روی چشمانم.عقلم مانند کمک داور کنار زمین چمن، هر بار که به این صفحه میرسد پرسشی را روی صفحه الکترونیک پررنگ مینویسد و بالای سر خود میگیرد؛ اگر برگه رای در اختیار داشتید کدام اسم را مینوشتید؟! .
از ازل تا به ابد، امیری بهتر از شما نیست. جانم به قربانِ تو و اولادت.... 🤍
چندوقت پیش بود، به ریحانه گفتم دستم نمی رود به نوشتنِ باقی سفر! نمیدانم چرا! ۲۳۷عکس و فیلم آن سه روز سفر به سرزمین عشق را هزاران دفعه نگاه کردم. حفظ کردم نکته به نکته شان را!اما تا می آیم تصاویر را به کلمات بدل کنم،من میمانم و یک ذهن خالی و قلمِ درهوا! میدانی، شایدمیترسم،شاید لج کردم شاید هم.... شاید هم باورم نشده است. هرچه بود دیگر نمیخواهم بنشینم و نگاه کنم و آه بکشم و اشک پاک کنم.آقایِ عزیزِ من، مینویسم تا بدرم پرده ی حزمِ دل را! تا آتش بزنم قلبم را! تا دردِ پرعافیتِ دلتنگی را لمس کنم! تا یادم نرود سفینة النجاة من شمایی و بس! .
نیمی از سفرِ سه روزه ام به عراق را دلی روایت کرده ام، نه دقیق و پرجزییات.هشتگِ را سرچ کنید، ۲پارت قبلی را میتوانید بخوانید.
صبحِ پنجشنبه؛ ۱۴۰۲/۱۲/۱۷ _پارتِ ۳_ .
از سامرا خارج شدیم.فضای نظامیِ که دیشب فقط چشمه ای از آن دیدیم و حس کردیم در روشنایی روز به وسعت دریا نمایان شد! شهر با ظاهرِ سنگی خشک هنوز اسارتگاه تداعی میشد. ❤️‍🩹
با فاصله گرفتن از شهر،خود را در احاطه دجله ی آبی و زمین های سبزِ اطرافش دیدیم. عبور از عرض دجله ای که از آن فقط در تاریخ و ادبیات شنیده بودم، جالب بود، همین.
چندساعت بعد حوالی صلاة ظهر،در کربلا بودم. مینویسم و باور ندارم.اگر همسفرانی نداشتم، اگر عکس و فیلمی نبود، خیالِ خواب نمایی میکردم.رسیده بودم،ایستاده بودم در ارضِ نینوا، اما دلم عجله داشت، ترس داشت که نکند همه چیز وهم است و خواب، نکند نبینم صحن و سرایش و بیدار شوم! باورم نمیشد! صبوری سختترین تکلیفِ آن سفر بود!