eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
102 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
چندوقت پیش بود، به ریحانه گفتم دستم نمی رود به نوشتنِ باقی سفر! نمیدانم چرا! ۲۳۷عکس و فیلم آن سه روز سفر به سرزمین عشق را هزاران دفعه نگاه کردم. حفظ کردم نکته به نکته شان را!اما تا می آیم تصاویر را به کلمات بدل کنم،من میمانم و یک ذهن خالی و قلمِ درهوا! میدانی، شایدمیترسم،شاید لج کردم شاید هم.... شاید هم باورم نشده است. هرچه بود دیگر نمیخواهم بنشینم و نگاه کنم و آه بکشم و اشک پاک کنم.آقایِ عزیزِ من، مینویسم تا بدرم پرده ی حزمِ دل را! تا آتش بزنم قلبم را! تا دردِ پرعافیتِ دلتنگی را لمس کنم! تا یادم نرود سفینة النجاة من شمایی و بس! .
نیمی از سفرِ سه روزه ام به عراق را دلی روایت کرده ام، نه دقیق و پرجزییات.هشتگِ را سرچ کنید، ۲پارت قبلی را میتوانید بخوانید.
صبحِ پنجشنبه؛ ۱۴۰۲/۱۲/۱۷ _پارتِ ۳_ .
از سامرا خارج شدیم.فضای نظامیِ که دیشب فقط چشمه ای از آن دیدیم و حس کردیم در روشنایی روز به وسعت دریا نمایان شد! شهر با ظاهرِ سنگی خشک هنوز اسارتگاه تداعی میشد. ❤️‍🩹
با فاصله گرفتن از شهر،خود را در احاطه دجله ی آبی و زمین های سبزِ اطرافش دیدیم. عبور از عرض دجله ای که از آن فقط در تاریخ و ادبیات شنیده بودم، جالب بود، همین.
چندساعت بعد حوالی صلاة ظهر،در کربلا بودم. مینویسم و باور ندارم.اگر همسفرانی نداشتم، اگر عکس و فیلمی نبود، خیالِ خواب نمایی میکردم.رسیده بودم،ایستاده بودم در ارضِ نینوا، اما دلم عجله داشت، ترس داشت که نکند همه چیز وهم است و خواب، نکند نبینم صحن و سرایش و بیدار شوم! باورم نمیشد! صبوری سختترین تکلیفِ آن سفر بود!
باید صبوری میکردم برای تحویل وسایل به امانات، برای رفتن به سرویس بهداشتی شلوغ و تجدید وضو، برای عبور از ازدحامِ زنان و تفتیش شدن. اما بعد تکلیفِ صبر تمام شد.
حال من بودم و اولین قدم هایم، اولین نگاه هایم، اشک های پیاپی ام و هق هق هایی بی توجه به اطرافم. چند پله را طی کردم؟! نمیدانم، اصلا جلوی پایم را نمیدیدم، چیزی در چشمم تجلی نداشت جز آنِ ضریحِ طلایی که در فاصله چندین متری من، محصور شده بود میانِ مریدانش!
"گریه" تجربه ای ست بیشمار برای آدمیزاد؛ اما گاها بعضی گریه ها در ذهن طلاکوب میشوند!آن اشک ها،آن خلوص، در آن ظهر، در آن شرایط، حسرت گاه و بیگاه من است! "من"ذوب شده بود در عظمت، ابهت و حقیقتِ امامِ خود.خستگی، شرایطِ سخت، درد جسم،سفر فشرده، هیچ چیز و هیچ مسئله ای مهم نبود جز او!
کنجی یافتیم درونِ حرم، رو به شیشه هایی که پرچم سرخ برافراشته شده بر گنبد را نمایان میکردند. چقدر قربان صدقه ی صحن و سرایش رفتم؟ چقدر گفتم دوستش دارم؟ چقدر تشکر کردم برای زائر او شدن؟ نمیدانم، بسیار و بسیار.
توانِ بیشتر نوشتن ندارم.از ابتدا هم نداشتم امااگر همین چند خط را هم نمینوشتم و به رسم هر شب جمعه پناه میبردم به پوشه ۲۳۷ عکس و فیلم، دیوانه شدنم حتمی بود. باید مینوشتم تا دلتنگی را واضح و سبک حس کنم، نه آنطور مبهم و سنگین. التماسِ دعای بسیار دارم. بیشتر از هر چیز دعایِ زیارت! ❤️‍🩹 _پایانِ پارت ۳_
سر این عکس بهـ بابام گفتم دستت رو بیار عکس بگیریم، میگهـ همینی کهـ اومدم رای بدم کافیهـ! احساس کردم اومده بهـ من رای بده! 😐😂 .