eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
102 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
درطولِ ۷،۸ساعتِ گذشته انبوهی ایده، متن، یادداشت، دغدغه، غر و حرف درباره موضوعاتِ ریز و درشت و خوب و بد به ذهنم خطور کرد کهـ دوست داشتم(میشه‌گفت‌نیازداشتم) بنویسمشون یا تایپشون کنم تا از حجم و مقدار رفت و برگشتشون روی کفِ ذهنم کم کنم،مثل همیشه یک "اما" باید بذارم، سرم شلوغ بود و دستم بند. امیدوارم بعد اینکه روحم توسط ملک الموت قبض شد و نقطه پایانیِ دنیایی ام رو گذاشتم"اما"یی ننویسم و یااگر مینویسم، عمیق نباشد!❤️‍🩹 بخشی از امشب. .
چرا جمعه رو ریختن تو پنجشنبه؟! 🚬
💌 من نامه ام،تو نام و نشانی برای من.
تجسم خستگی هستم، به سیاقِ خود. 🚬
آدم، کتاب نیست که صفحه ۱۵۳ را نشانه بگذاری و بروی و بعدها که برگردی هنوز روی صفحه ۱۵۳ روی قفسه منتظرت باشد! آدم می‌رود! آدم تغییر می‌کند... .
خواندنِ پنجره های تشنه را دوهفته پیش بسم الله گفتم و امروز ساعاتی پس از صلاة صبح، که دنبالِ بهانه ای برای فرار از کلافِ درهم پیچیده افکارم بودم، تمام شد. .
خورشید لایق تر است به عشق ولی ماه محبوبتر است، چرا!؟
حتی طولانی ترین مسیر هم تمام شدنی ست. .
پراز حرفِ نگفتنی ام. .
معصومه چشم انتظار است دست به قلم شوم تا ۳نمایِ رواییِ درخواستیِ استاد را از زندگی اش بنویسم. تمرین سختی ست، هردو میدانیم ولی به جایش دست گذاشته ام در دستان خسرو باباخانی و قدم زنان و پر آه در کوچه های تاریک و مبهم زندگی او قدم میزنم. نگفته بودم معصومه، مخلوق من است، نه؟! من خلقش کردم، ۱ماه است هویت گرفته و در ذهنم زندگی میکند ولی ۲۰سال دارد. خودم و خودش هردو از کمال گرایی ها و تردیدهایم به ستوه آمده ایم؛ یک روز چاقش میکنم و یک روز لاغر، یک روز منزوی است و یک روز شاداب و.... تنها ثباتِ زندگی اش تاالان اسم، سن و برادرانِ دوقلویِ ۹ساله اش هستند. یکی از وظایفِ ما خالق هااین است که با شخصیت ها زندگی کنیم، آنقدر در این یکماه بااو زندگی کرده ام و عادت رفتاری برای او تراشیده ام که میشود مستقل از خودم حسابش کرد.مثلا همین حالا هم خونسرد ولی چپ چپ نگاهم میکند که از احوالم در ساعتِ ۲۱،در چهاردهمین روز ماه دوم تابستانِ سومین سال قرنِ ۱۴ مینویسم ولی از نوشتن تمرین خبری نیست! گفته بودم تمرین سختی ست، نه؟ خب سختی اش بی تاثیر نیست در دست دست کردن هایم. کاش میشد مشورت کنم، مثلا با زینب یا آنا یا زهرا یا هرکدام از دوستانم بنشینم، بندهای تمرین را تک تک بحث کنیم و سیاه کنیم و لذت ببریم و تمامش کنیم! راستی! خدا در خلق انسان و جهان مشورتی نگرفت، نیازی نداشت. آه... میبینی خدا؟!چطور ما را نماینده معرفی کرده ای وقتی منِ بنده ات در مخلوقِ فرضیِ خود مانده ام، چه برسد به تقدیر خویش؟!!! . .
لقمه دستم بود که مریم زنگ زد،خبر خلاصه بود: "بیرقِ امام حسین رو میارم زیارت کنید". آمد.الان که مینویسم نشسته ام جایی که جعبه را گرفتم از دستش، بازش کردم و و با تمامِ وجود بلعیدم بویِ خوشش را. پرچم را در آغوش گرفتم و خوش خیالانه خواستم فکر کنم روحم را در آغوش دارند.حالا که رفته است اشک ها امانم نمیدهند، بغضم نیت داشت با تریِ اشک بدرقه تان کند. میدانی؛ مهمْ بودنِ توست، مهم نیست که پرچم و بیرق باشد،زیارت ضریح و مزارت یا روضه و گعده ی عزا؛ در هرموقعیت من میشوم حالِ ماهیِ که بیرون از آب مجبور است به زیستن و هرزمان آبی میبیند خود را در آن غوطه ور میکند و تمام قوای خود را به کار میگیرد تا خاطره و حبِ آب را در دلِ خود حک کند. هربار من میشوم پیچکِ محکوم به رشد در تاریکی که با عبور هر روزنه، عهد میکند سبزتر شود تا بیشتر لمس کند نور را. مولایِ من؛ بدونِ شما مرگ کمترین اتفاق است. .
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم پیدا نمی شدی تو، شاید که نه، حتما مرده بودم.